زمستان است و خوابمان هراسان!

%d8%b9%da%a9%d8%b31.jpg

زمستان 86 است. فصل انتحانات در دانشگاه سيستان و بلوچستان و هوايي سرد از لابه لاي درز ها و سوراخ هاي دربالکن اتاق و حتي از شيشه هاي آن با خشونتي عجيب از پوست و گوشت و استخوان آدم گذر مي کند و چنان آدم را لاي افکار و خيالات و پريشاني هاي خود مي پيچاند که گويي در هنگامه دوران جنيني به سر مي برد!

ناگهان روشنايي اتاق ضعيف مي شود و سرما که انگاري مترصد چنين فرصتي بود, بر شدت و سختي سوزناک خود مي افزايد.درس خواندن براي مدتي تعطيل مي شود تا شايد بازگشت روشنايي کامل. چه غنيمت فرصتي است براي رهايي و آزاد بودن و کمي آرام گرفتن! اما وقتي پلک هايمان را برهم مي نهيم, بجز تاريکي و وحشت و ناآرامي ديگر چيزي ذهنمان را نوازش نمي کند. لاجرم بيدار مي شويم و بيدار مي مانيم تا …

اکنون به کلي برق خوابگاه ها قطع شده و آن نور اندک نيز از پيش ما رخت بر بسته.  چيزي شبيه روشنايي در بيرون از پشت شيشه هاي گرد گرفته و سرما زده نگاه هاي آشفته و تاريک زده را به خود جلب مي کند. چه مي تواند باشد؟ چيزي شبيه ماه! اما آيا ماه بر زمين هبوط کرده است؟

کمي خودم را جابه جا مي کنم. بلند مي شوم و چراغ هاي  رنگي اي را مي بينم که بر بالاي سر چمن هاي محوطه دانشگاه ايستاده اند و با تحمل هواي سردناک و سوزنده ي زمستان نور خود را بر فضاي چمن ها مي پراکند! چه جان فشانی زيبا و دل انگيزی!

پرتو روشنايي, چمن ها ي سبز را در تاريکي سردناک شب هاي بلند زمستان به صورت رشته هاي باريک با رنگ خاصي نمايان کرده است و ما در حسرت ذره اي نور براي خواندن و فهميدن و يادگرفتن کلمه يا جمله اي از کتابي که فردا امتحانش داريم.

 در حالتی درازکش مردمک چشمانم را در فضای تاريک اتاق می گردان و با خود چيری زمزمه می کنم و از خود می پرسم؛ با اين احوال مي توان خوابيد؟ در فکری ژرف و دور, دور می زنم و می گويم؛ گاهي مي گويند, آري چون چاره اي نيست و گاهي مي گويند نه چون در اين خوابيدن کابوس ها بر بالينت به رقص درمي آيند.

 باز از خود مي پرسم که مي شود خوابيد؟ دستي بر موهاي سرمازده ام مي کشم و مي نويسم…

شايد که ناچار باشيم پتو را به دور جسم نحيف و کز کرده خويش بکشانيم و درخم و پيچ جسم و روحمان صبوري کشيم و شايد از سر بي خيالي بدون اين که بخواهيم پتو يا هر چيز ديگري را به دور خود بپيچانيم در افکار و خيالات, در فحش ها و بد و بيراه گفتن هايي که نثار همه کس و همه چيز مي کنيم و در شايد ها, اماها و اگر هاي تل انبار شده در ذهن ويادمان و يا در روياي تلخ و شيريني که براي خود مي بافيم, غوطه ور شويم و هيچ لب و دندان بر هم نکوبيم و اگر هم بکوبيم از سر اختيار خود نيست. و شايد ناگزير باشيم که اين چنين پلک بر هم نهيم و چشم انمان را به ظاهر فرو بنديدم تا شايد واقعا در خوابي آشفته يا آرام فرو رويم که بيداري و پايانش بر هيچ کسي معلوم نيست.

اما آيا مي توان بيدار ماند و نظاره گر سرما, تاريکي, وحشت و اندوه و شايد تحمل زجر آور لحظه اي ديگر بود؟و باز خودم به خودم مي گوييم؛ شايد که از دغدغه ها و فرداي نيامده مان و شايد که از ديدن بيدادها, ظلم ها و بي عدالتي هايي که از کساني يا چيزي هايي و بر کساني و يا چيز هايي که رفته و مي رود نياساييم و شايد از استرس و غصه درس هاي ناخوانده اي که فرداها و پس فردا امتحانش داريم به زور پلک هايمان را از نزديکي به هم باز داريم و شايد از انتظاري که ديگران ازمان دارند و ترس از برآوردن نشدن آن موجب ماندگاري و تحمل رنج آورمان دراين تاريکي و خفقان شده است و شايد از هزاران شايد ديگر, هزار بار بر خود مي ترسيم و بر خود مي لرزيم و ناچار بيدار مي مانيم تا لحظه اي ديگر تا روشنايي ديگر و تا شايد رسيدن و فهميدني ديگر و اين چنين است که از هول و هراس زندگي و دغدغه ها و بيمناکيش خوابمان نمي برد و اگر خواب نيز به سراغمان آمد مهلي بهش نمي گذاريم.

جدالی سخت در اندرونم افکار و انديشه ها و خيالاتی را به کارزار کشانيده است.

اما آيا بيداري مان تاريک و مالامال آرزوي خوابي ابدي نيست؟ راستي در چنين فضايي و با چنين احوالي بيداريمان را چه سود, وقتي همه چيز قطع است و همه جا تاريک؟

 آيا تحولي بزرگ نبايد؟آيا اين نيست که خوابمان وحشت انگيز و بيداريمان بس سنگين, گيج آلود, نابسامان و طاقت فرسا  است؟آري زمستان است و ما سرد و تاريکمان است. در همه جاي ايران و شايد در همه جا زمستان باشد. اما زمستان مي توانست فصل زيبايي باشد. گر چه گاهی زيباست! 

يك پاسخ برايش بگذاريد