زندگی و دیگر هیچ
قبل از شروع به نوشتن این متن یا دقیق تر بگویم، شرح وبیان برخی لحظاتی که گذشت و می گذرد، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم خودم را راضی کنم و آن لحظات را در قالب یک سری کلمات و جمله های کم ظرفیت و کوچک بریزم. زیرا که در این مملکت و این دنیا هزاران درد و مسئله حادی برای گفتن است و کسانی وجود دارند که زندگی اشان لبریز غم و رنج و مشکلات فراوانی است. اما هیچ وقت، نه کسی آن ها را می بیند و نه خودشان قصد و یا نای بازگو کردنشان را دارند. گاهی اگر برخی نیز بگویند و دل از مسائل غم انگیز و محنت بار حیاتشان وا کنند، در جوابشان می گوییم غصه نخور خدا بزرگه، توکلت بر خدا پایان شب سیاه سپید است و امثال این جواب ها که همیشه حی و حاضر در آستینمان جا خوش کرده اند و مترصد یک فرصت تا به ظن خودمان با آن ها دیگران را دلداری بدهیم و به نوعی گره گشا مسائل آن ها باشیم.
اما واقعیت چیز دیگری است. چیزی به غیر از توکل کردن به خدا، چیزی غیر از امید به پایان سپید شب سیاه. واقعیتی که حقیقت دارد در گوشه و کنار این کره خاکی هر روز و هر لحظه در حال رخ دادن است و مردمان هر کدام به گونه ای، چه در بیداری چه در خواب و خیال با آن دست و پنجه نرم می کنند. واقعیتی به درد بیداری چشمان یک کارگر و… برای تامین معاش زندگی، واقعیتی به اندازه گرسنگی یک کودک منتظر، واقعیتی به اندازه حجم ریختن خون یک آدم برای بودن. واقعیتی به اندازه تمام قطرات اشک یک نفر برای مرگ، جدای، غم ودرد … واقعیتی به اندازه تلاش یک جوان برای تحق آرزوهایش و واقعیتی به اندازه تمام مردمان و تمام رنج ها و غصه هایشان. واقعیت، چگونه زندگی کردن آدم هاست که تنها می توان در لابه لای چین و چروک پیشانی و زمختی دست ها و انتظار نگاه های یک آدم آن را یافت.
گوشه ای از این دنیا قسمتی است که بر اساس تقسیم بشریت ایران نامش دادند و یک گوشه از این خاک ایران دانشگاه سیستان و بلوچستان نام دارد که عده ای دانشجو درحال گذران لحظات عمر خویش هستند. این ها هر کدام به نوعی غم و غصه دارند و دردمندند. اما یا خودشان پنهانند و یا دردشان. نمي دونم از بد حادثه و بدبختي و نكبت روزگار است يا از خوشبختي من است، اما من یک یشان را می شناسم همانی که خیلی با خودم کلنجار رفتم تا صحبت هایش را بنویسم؛ چند روزی می شود که غذا نخورده است. نه غذای مطلوب و نامطلوب سلف و نه غذای بیرون و دیگر هیچ. حساب ذخیره مالی اش خالی است اما دیگر حساب هایش نمی دانم. نه از این اوضاع عصبانی شده تا بخواهد از کوره به در رود و همه عقده ها و فشار هایش را بر روی دیگران خالی کند و نه این که بی خیال زندگی شده و تنها به یک چیز فکر می کند و آن هم خودکشی و لا غیر. چگونه بر او می گذرد این لحظات دانشجویی از زبان خودش می شنوییم:
وضعم بد نیست . البته نه وضع مالی ام چون اگه منو بتکونید، یه دهشایی از جیبم نمی افته. اما با این اوضاع که احساس می کنم یک موقعیت بحرانیه و به مثابه یک دوران قحطی می مونه، از درس و مشقم نیفتادم. بالاخره آدم باید دوم بیاره این زندگی یک روزه رو. مثلا اگه لازم باشه یک مسیر دو سه کیلو متری رو پیاده تا مقصدش طی کنه و همون طور که رفت همونطوری نیز برگرده و گاهی ممکنه در بین راه نفست بند بیا و دیگه قضیه مرگ و آخرت و هزار فکر و خیال دیگه. امروز که از خواب پاشدم، ساعت های حدود نه ده بود. از بچه های اتاق که حدودا به هفت هشت نفری می رسن، تنها رخته خابشون بود که بعضی تا کرده بودند و برخی انگاری که خیلی عجله داشتند و گذاشتند و رفتند. ناچار من بودم که می بایست این بار رو بر دوش بکشم. پتو ها رو جمع کردم، سری به اتاق همسایه زدم، کسی نبود، یه مجاه ای برداشتم و دوباره رفتم زیر پتو. چند روزی می شد که زندگی بیرون برایم تعطیل شده بود. هفت، هشت ساعتی خواب، یه گردش بی نظم در تیتر روزنامه ها و مجلات و سیری هم در کلمات در هم تنیده کتاب ها ی جورواجور و البته یه گپی هم با این و آن در اتاق یا در لاین خوابگاه. بعدش هم که هنوز چشمانمون رو نشسته، دوباره خواب و شبی از نو تا روزی دیگر.این طوری روزگار می گذرونم. گاهی مثل امروز که در حموم بودم و آب قطع شد، اون به من ضد حال می زنه و گاهی هم من بهش ض حال می زنم، مثل این روز ها که دارم بهشون می خندم. راستش رو بخواین گاهی مواقع گریه هم داره اما نمی دونم چرا گریه ام نمی گیره و سعی می کنم که راحت و خوش باشم.
امروز ظهر موقع ناهار، واقعا یک روز دیگه ای بود. بالاخره بعد از چند روز که تونستم روزه ی اجباری ام رو با یه سیب زمینی سرخ کرده و تکه های نانی که از اتاق بغلی کش رفتم به پایان برسونم، صدای غرغر روده هام رو هم تونستم ساکت کنم. تقریبا همه ی بچه های اتاق جمع بودند. هر کدوم یه گوشه ای نشسته و مشغول گپ زدن بودیم تا این که غلام پرسید؛ کی پول داره ده هزار تومان به من بده؟ هیچکه جواب نداد! من مشغول گشت و گذار در صفحات مجله بودم. بقیه بچه ها نیز به نوعی خودشون رو مشغول کرده بودند. غلام دوباره گفت: به ده هزار تومان پول نیاز دارم، کی می تونه بهم قرض بده، تا چند روز دیگه برام پول می فرستن. پس می دم.کریم سرش رو از روی کتاب برداشت و گفت: به خدا من هر چه پول داشتم هزینه بیمارستان کردم. الان هم ده بیست هزار تومان به دوستم بدهکارم. مراد هم گفت: من هزار توان تو حسابم درام و البته پنج هزار توان نیز داخل جیبمه، اگه می خوای پنج هزار توان رو بهت می دم؟ غلام گفت: نه! نگه شون دار برا خودت.داریوش نیزجیب هاش و گشت و تا بالاخره یه سکه پنجاه تومانی پیدا کرد. باور کن که خودم نیاز مبرم به پول دارم. صد هزارتومان هم بدهکارم و هیچ پولی هم ندارم.تنها من موندم که وقتی گفتم کارتم شارژ نداره غلام گفت:من هزار و نهصد تومان دارم، بیا بگیر کارتتو شارژ کن.نه! خیلی ممنون!وقتی بچه ها از وضعیت هم دیگه خبر دار شدن. همه خندیدن و شروع کردن به شوخی کردن! بچه ها یه فکر ی بکنین، یه کاری بکنیم تا بحران مالیمون حل بشه. بریم یه بانکی بزنیم، کاسه گدایی به دست بگیریم. راستی بریم فلکه کارگر یه چنر روزی کارگری کنیم. خلاصه از این جور حرف ها … و بچه ها کلی خندیدن. من هم خندیدم.
خنده ای که در پس هر صدایش، شاید درد ها و غم ها و رنج ها و ناامیدی ها نهفته بود که آدم ناگزیر از پنهان کردن آن ها و خندیدن است. برخی صبوری پیشه می کنند و انگار نه انگار که چیزی هست. عده ای گوشه ای کز می گیرند و در گوشه ای خود را د رمیان افکار و خیالات موهوم و گوناگون پرت می کنند و عده ای دیگرنیز…اما با این حساب زندگیه دیگه! زندگی دانشجویی، زندگی کارگری، زندگی بی پولی، زندگی درد، غم و شادی و … همه اش زندگیست و دیگر هیچ.

