من زاده سرزمین استبدادم
وقتی تاریخ کشورم را ورق می زنم، یک چیز برایم کاملاً روشن می شود و می فهمم که تاریخ کشورم وکسانی که این تاریخ را می ساخته اند، بر پایه احساس و هیجان و استبداد و دیکتاتوری بوده است و متوجه می شوم که ما مردمانی استبداد خواه و خودمرکزبین بوده و هستیم و می بینم که خطوط تاریخم با زور و تعصب و خشک اندیشی نوشته می شده و می فهمم که حافظه ی تاریخی کشورم چه قدر فراموشکار و بی رحم و شقاوتنمد و شخصیت پرست و تابوساز و بسته و مرده پرست و هیجانی است و متاسف می شوم از داشتن تاریخی چنین خشک و بسته و شکننده و خودخواه و خودبرحق بین. تاریخی چنین مستبد و تمامیت خواه. شاید، شاید که من حق نداشته باشم متاسف شوم و شاید من حق نداشته باشم که از حاکمان و مردمان تاریخ کشورم شکوه و شکایت کنم. زیرا که مردمان و جامعه و ظرفیت فکری و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی آن زمان چنین نظام حاکمیتی ای را می طلبید و چنین می خواست و چنان شد و شاید که مردمان و حاکمان و نخبه گان و متفکران آن زمان چیزی در مورد دموکراسی و آزادی نمی دانسته اند و یا شاید به گونه ای دیگر آن را تعریف می کردند و بی شک نیز تعریفشان از خوشبختی متفاوت با مردمان دیگر زمان و مکان بوده است و شاید که آن ها می خواستند که به کسی یا کسانی و یا چیزی اقتدا کنند و پیرو تابع امر، عامرانی باشند و شاید هزاران شاید دیگر. اما من آن ها را متهم می کنم که چرا به فکر من نبوده اند، چرا هویتی، فرهنگی، حاکمانی و جامعه ای پی ریزی کرده اند و ارزش ها و شاخص های به وجود آوردند که هم اکنون دود آن ها به چشمان من می خورد. اما هر چه باشد من آن ها را می بخشم. شاید آن ها نمی دانستند.
این طرز تفکر و این شیوه حکومت داری و این خلق و خوی و رفتار مستبدانه رایج در فرهنگ و هویت سیاسی، اجتماعی و فلسفی و مسائل دیگر در جامعه نسل به نسل به امروز من رسیده است. همیشه پاسبانان و میراث داران این هویت و این وضعیت ها و عمل های اجتماعی، به قول خودشان با رشادت و سرسختانه و غیورانه و دلیرانه در برابر تهاجم بیگانه گان وحشی و کافر و بدآیین که قصد تخریب و نابودی و به تاراج بردن میراث و هویت ها را داشته اند، ایستاده و جنگیده اند. نکوهش نمی کنم ایستادگی آن ها را در برابر تهاجم اما می گوییم چرا آن ها رفتارهای خود را به زور به نسل های بعدی و بعدی تحمیل می کرده اند و چرا آن ها برای رهایی از رفتارهای مستبدانه خویش تامل نکرده اند و چرا آن ها برای گسترش آزادی تلاش نکرده اند؟ آن ها نه این که این رفتارها را بازشناسی و از بین نبرده اند بلکه به دفاع از آن ها در برابر انتقادات و اعتراض ها و شورش های ذهنی حتی خود، می پرداختند. آن ها نه تنها به نقد جامعه خود نپرداخته اند بلکه کوشیده اند و تمام سعی شان بر این بود تا این هویت مستبد و زورخواه و زورگو را نگه داری و تکریم کنند. آری اکنون می فهمم که چرا ما مردمانی ستم پرور، ضیف خواه و ضعیف پرور، فقیر و گرسنه خواه و مردمانی لحظه ای و چنین ساده باورهستیم و چه قدر زود به شعاری ایمان می آوریم.
چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام، همیشه مردمانی مذهبی و جامعه ای مذهبی بوده ایم و همیشه مردمانی بوده ایم که هیچ کداممان جایگاه خویش را نشناخته و اگر شناخته ایم در آن قرار نگرفته ایم. قانون گریز و پرشتاب در زیر پا گذاشتن قانون بوده ایم. عطشناک برای فرار از زیر با مسئولیت ها بوده ایم و به راز همکاری و کار گروهی نرسیده ایم و هی به سنت خویش چسبیده و در واگرایی خویش، خود را باهوش ترین، با فرهنگرترین، هنرمندترین، دانشمند ترین و هر چه صفت برتر است را به خود نسبت داده و می دهیم. اما به راستی هم اکنون در کجای جهان ایستاده ایم؟ در تاریخ جهان چه جایگاهی داریم؟ در ذهن خویش داد می زدیم که هی فلانی چرا دروغ می گویی؟ چرا کارت را درست انجام نمی دهی؟ چرا عدالت را رعایت نمی کنی؟ و چرا و چرا و چراهای دیگر. اما به فرزندمان به خانوده امان به دوستانمان و حتی به خودمان دروغ می گوییم و صادق نیستیم.
تاریخ کشورم آغشته و انباشته است از دروغ گویی و تزویر، استبداد و زورگویی، نابرابری و بی عدالتی و خشک اندیشی و خود محوری و داد می زند از فضاهای مسدود آزاداندیشی. تاریخی تاریک از جنگ های قومی قبیله ای و ناموسی و سنتی و برادرکشی ها و جنگ های ویرانگر. تاریخی مملو از کشتن و به بند کشیدن آزادی و آزادگان و تاریخی که رهایی را به مسلخ خودبینی و تزویر می برد و آزادی خواهان را به دار می آویخت و معترضان را به صلابه مقدسات می کشید.
من کاری به قرون وسطی و تاریخ دیگر کشورها ندارم. من تاریخ کشور خود را می گویم که چرا این گونه مستبد و جانی است؟
گرچه آدمی هستی وطن هستم و تعصب زادگاهی و وطن پرستی ندارم و از بند این افکار خشک و خشن سعی دارم بگسلم اما وقتی تاریخ کشورم را ورق می زنم تاثیر و نفوذ استبداد و جنایت حکومت ها را در همه جایش می بینم و پی می برم که اگر اکنون رییس دولت می گویید: «دموکراسی تهوع آور است» و عده ای بر منصب قدرت نشسته اند که می پندارند که عقل کل و خوبی و نیکی مطلق و نائبان خدایند، ناشی از کجاست؟ آیا ناشی از همان هویت و فرهنگ و سنت دیرین و کهن به ارث رسیده نیست؟ شاید حساب کسانی چون کوروش و امثال آن را بتوان جدا کرد، اما کلیت تاریخ کشورم چنین است. همه اش سرو ته یک کرباس است.
حالا که تاریخم را برگ برگ مرور می کنم، می فهمم که چه عاملی باعث ایجاد چنین تفکری در بدنه حاکمیت و قدرت و جامعه ام شده است. آیا همان گذشته ی مستبد نیست؟می فهمم که چرا نمی خواهند تا من خودم باشم، آزاد باشم و آزاد بیندیشم و آزاد راه بروم و آزاد بگوییم. با لذت از زندگی ام بگویم و با امنیت و آرامش برای تحقق خواسته هایم تلاش کنم و می دانم که چرا نمی خواهند تا من خود بگویم نه به جایم بگویند. چرا نمی خواهند من بیندیشم نه به جایم بیندیشند. من حق دارم نه حق برایم تعیین کنند. خود ببینم نه به جایم ببینند. خودم بشنوم نه به جایم ببینند و خود عمل کنم نه به جایم عمل کنند و من می خواهم نه اینکه خواسته هایم را کسانی دیگر برایم تعیین کنند. مگر به غیر از این است که اگر من خودم باشم، اربابیت آن ها و پایه های حکومتشان فرو خواهد ریخت و پوشالی بودن اصولشان آشکار خواهد شد؟ مگر به غیر از این است که اندیشیدن و تفکر و خود بودن من، لرزه بر ستون های قدرت می افکند و بر طبل کوبیدن، شعار دادن و پشت پرده های آن ها را افشاء می کند؟
اگر اکنون رییس دولت به علم اعتقاد ندارد، می فهمم که دلیلش چیست و اگر سیستم حکومتی، جنگ و هجوم به ارزش های دیگران را مجاز می شمارد و در نزد او هدف وسیله را توجیه می کند، می فهمم که چرا. چون شیفتگان قدرتند نه تشنگان خدمت. چون میراث داران فرهنگ و هویتی از نسل هایی هستند که سال ها با این مسلک ها و افکار و عقاید سیاسی، فرهنگی و ارزشی زیسته اند.
فرهنگ کنونی جامعه ام چنین است:
وجدانم را به خاطر هویت و ارزش های خرافی و انباشته از خودخواهی و محدودیت های بی جا و استرس آور، می گیرند. اخلاقم را به خاطر امیال قدرت طلب و عقاید شخصی خود و به نام خدایان ساختگی و دستورات اخلاقی کسالت آور و قید و بندهای ذلت آور مسخ می کنند و جسارت اخلاقی ام را از من می گیرند. عقل و شعور فهمم را به خاطر ادعاهای راستین پندار خود و توهم بزرگی و دانایی و برحق بودن خودشان، نه تنها تحقیر و بی ارزش محسوب می کنند، بلکه سرکوب و شخصیتم را پاشیده از هم می خواهند. خواسته ها و آرزوهایم را را در بند فضایل اخلاقی دروغین و جاه طلب و قاعده های خوارشمارنده و بردگانه خویش نابود می کنند و به نام رستگاری توانایی ها و استعداد های مرا از من می گیرند. تاریخ من و شیوه حاکمان سرزمین من مملو این گونه ستم ها است.
و حالا که عده ای نیز که خود را پاسداران و حافظان ارزش ها و سنت ها و دین و قوانین خدا می پندارند، می خواهند تا من برده و بنده آنان باشم. چه قدر مضحک و خنده آور است که آن هایی که برای رسیدن به قدرت و ماندن بر مناصب خود از هیچ جنایتی دریغ نمی کنند و حتی بر اصول ساختگی خود در شیوه حکومت داری و زندگی کردن پایدار نیستند و این هایی که هردم اخلاقی نو طرح می کنند و خود اولین خاطیان این اخلاق نام می گیرند، می خواهند برای من قانون خوشبختی وضع کنند؟ برایم آزادی را تعریف کنند؟ راه رسیدن به خوشبختی را برایم ترسیم کنند و چگونه این ها می توانند برای من امنیت و آسایش را به ارمغان بیاورند وقتی که به اصول اعتقادی خودشان پایبند نیستند؟ آن ها مرا برده و بنده خود می خواهند و برای همین است که خود را در مقام خلیفه گان خدا جا می زنند و برای همین است که آزاداندیشی را جرم و گناه، آزادگی را فساد و آزادگان و آزاداندیشان را مفسد و مرتد و کافر می نامند و محکومشان می کنند به نیستی و نابودی. برای همین است که دموکراسی را تهوع آور می دانند و آزادی را مصادف با بی بند و باری. برای همین است که دنیا را به تنش و جنگ می طلبند و شعار «مرگ بر باد» سر می دهند. زیرا که می خواهند حکومت کنند و هر آن گونه که می شود حکومت کنند. حتی به قیمت کشتن آدم ها. مگر همین ها نیستند که هم اکنون کتاب های مقدس خود را در جنگ و نزاع های فکری و مذهبی و جناحی بین خود ، پاره پاره می کنند؟
تاریخ کشورم را هم اکنون کسانی دارند رقم می زنند که جهان را به جنگ فرا می خوانند و انسان را برده خود. خدای ساخته اند گرچه خود به آن اعتقاد ندارند، اما چنان مقدس نشانش داده اند که ذهن مردم را فریفته اند. این ها در تورم روانی خود که دچارش شدند، اربابی جهان را می خواند و شعار می دهند «هر کسی با ما نیست بر علیه ماست.»
بی شک ذهنیت کلی جامعه ام و فرهنگی که بر زندگی جامعه ام سایه افکنده است نیز دارای چنین نگرش و انباشته از رفتارهای مستبدانه، تعصبات مذهبی و قومی قبیله ای و ارزشی، خشونت و رفتارها و عملکردهای هیجانی است. این ها نشانه های یک جامعه بیمار است که ما داشته و داریم. نشانه هایی که باعث عقب ماندگی و توسعه نیافتگی جامعه من شده است. چیزی که نسل به نسل در حال گذار است و برای همین است که ما هم اکنون ظرفیت آزادی و آزادگی و دموکراسی را نداریم. چون همیشه زیر سایه حاکمان مطلق اندیش و نظام های مستبد بوده ایم و روابط اجتماعی ما بر اساس ترس، بی اعتمادی، بدبینی، احساس و هیجان و تعصب و خشک اندیشی بوده است. هم اکنون نیز این گونه است. جامعه ای ترسو و گریزان از فشارها، فضای مسدود اندیشیدن و تفکر، ترس های کاذب در اذهان مردم و انباشته از هیجانات و رفتارهای احساسی ویرانگر.
این ها را همه گفتم نه به آن دلیل که ما ارزش های مناسب، متغییرهای اجتماعی مفید و توانایی ها و استعداد های مطلوب نداریم، نه این ها را همه گفتم تا بگویم که هم اکنون ما ناشی از کجا و چیست.
برچسبها: Add new tag, آزادی، آزادگی، استبداد، جامعه