جايگاه طبيعت بشر در دستگاه فلسفي توماس هابز(بخش دوم)

By علي باقري

با  توجه به تعريفي که هابز از قدرت بشر داده است, قدر يا ارزش آدمي در بهايي است که ديگران در برابر استفاده از آن به او مي پردازند و از اين امر چنين استنباط مي شود که آدمي داراي ارزش مطلق نيست. زيرا احترام گذاشتن و قدر و شأن هر فرد به قدرت شخصي او بستگي دارد.

 توماس هابز که حالت طبيعي بشر را حالتي بي نظم و داراي هرج و مرج مي داند و همچنين به اين دليل که جزء ملاحظه منافع شخصي, چيز ديگري انگيزه رفتار آدمي نيست, معتقد است كه وضعيتي در بين آدميان پديد خواهد آمد که حالت «جنگ هميشگي» خوانده مي شود.  حالتي که در آن «جنگ همه بر عليه همه» است و همگان «دشمن» يکديگرند. در اين حالت زندگي مردم تنها, وحشي, نکبت بار و پر از جنايت و فجايع است و آدمي درنده خو و جاني است. هابز نتيجه مي گيرد که اين زندگي براي نسل بشر مضر و هولناک است و در اين حالت زندگي مردم کوتاه و فاقد زايش فرهنگي و تمدني خواهد بود. حالتي که در آن رکود و جمود به جاي باروري و شکوفايي تمامي جنبه هاي زندگي آدميان را در بر خواهد گرفت و فرهنگ و تمدن بشري هيچ رونقي پيدا نخواهد کرد. هابز علت پديد آمدن اين حالت براي زندگي بشري را نبود يک چيز مي داند و آن «يک قدرت مشترک» دربين عموم مردم است تا از اين هرج و مرج و حالت «جنگ همه بر ضد همه» جلوگيري کند. بنابراين بشر نيازمند به قوانيني محکم و يک حاکم مقتدر دارد تا با اجرا كردن اين قوانـن در ميان مردم از پديد آمدن چنين وضعيات اسفناکي در زندگي بشرجلوگيري کند.

در وجود همين نکات و با همين استدلالات است که توماس هابز پايه هاي «سورونته يا لوياتان» (حکومت يا قدرت مطلق) را پي ريزي مي کند. وضعيت «جنگ همه بر ضد همه» و ميل بشر به «آسايش» و «لذات حسي» نقطه آغازي مي شوند براي توماس هابز تا بتواند «لوياتان» خود را براي رهايي بشر از اين وضعيت اسف بار طراحي و پيشنهاد کند. هابز مي گويد که ترس از «مرگ», «گزند» و همچنين کسب «لذات حسي», «آسايش», «ميل به دانش» و «فنون صلح» آدمي را به اطاعت از اين «قدرت مشترک» هدايت مي کند. زيرا وجود چنين اميالي, ميل به «آسودگي» را شامل مي شود که اين آسودگي با وجود قدرت مشترک براي بشريت بوجود مي آيد.

 هابز سپس با فراهم نمودن اين مقدمات به اـن نتـجه مـي رسد؛ چيزي که مي تواند جلوي خودخواهي, شهوت و ميل بشر به کسب قدرت بيشتر را بگيرد, زور و وجود يک  قدرت مقتدر است و ابزار لازم براي برقراري امنيت, اين است که هر کسي از حق طبيعي و آزاد خود صرف نظر کند و پاي بند به عهد و پيماني شود که بسته شده و قدرت مشترک را بوجود آورده است.هابز حق را عبارت از انجام دادن يا خودداري از انجام دادن کاري مي داند و همچنين مي گويد: «آنچه که آدمي را به عملي خاص مقيد مي سازد, قانون است.» بنابراين چون مردم خواهان امنيت هستند، براي حفظ امنيت و پرهيز از جنگ و جدال دائمي يا همان «جنگ همگاني» ناچارند تا با وضع قوانين و قواعدي در بين خود و سپس مقيد کردن خود به آن قوانين مشترک, به يک صلح دست پيدا کنند. آدميان صلاح خود را در آن مي بينند که امور خود را به يک  نماينده واگذار کنند که اين نماينده با اختيار کامل بتواند جامعه را اداره کند و امنيت و رفاه را براي آن ها برقرار سازد.( چنين ديدگاه و چنين نظريات و استدلالاتي هابز را بر آن مي دارد تا «حکومت سلطنتي» را بهترين وجه انوع حکومت براي جامعه بشري بداند.) بنابراين اگر همچنان افراد حقوق خود بر همه چيز را حفظ کنند, هميشه در حالت جنگ و ستيز خواهند ماند واين قانون طبيعت سرچشمه و اصل عدالت است. زيرا درجايي که پيماني وجود ندارد, در نتيجه هيچ عملي و هيچ معياري  نمي تواند براي عدالت باشد. ولي وقتي که پيمان و قراردادي بسته شود, نقض آن ظلم و بيداد محسوب مي شود و هر آن چه ظالمانه نباشد, عادلانه است.

در نظر هابز عدالت همان فضيلت و ظلم همان رذيلت است و دليري و شرافت به اعمال آدمي چاشني عدالت مي بخشد. دو انگيزه در درون افراد براي ضمانت اجراي پيمان هاي منعقد شده وجود دارد؛ يکي «ترس» و ديگري «غرور» که نوعي «جوانمردي» است. البته اين انگيزه ي دومي طبق نظر هابز به قدري درمـان  جامعه آدمـان ناياب است که نمي توان به عنوان عاملي مهم و پاـدار که مي تواند ضامن اجراي قوانين و مقررات دراجتماع بشري باشد, به آن اعتماد کرد. با اين وجود هابز نتيجه مي گيرد که «ترس» مهمترين ضمانت اجراي «پيمان ها» در بين مردم است که با استفاده از «زور» و «اقتدار حاکم» اجرا مي شود.او ترس را «عاطفه اي» (؟) مي داند که بايد آن را مهم دانست و ممکن است دو تعلق عمومي داشته باشد يکي «قدرت ارواح ناديدني» و ديگري «قدرت کساني که به وسيله آن بر ما گزند و آسيب» مي رسانند. (ترس اول قدرتمند تر و ترس دوم گرانتر) ترس اول «دين» بشر است و ترس دوم بر اثر «نابرابري» در حالت جنگ پديد مي آيد. هابز به اين نتيجه مي رسد که «زور و استبداد» عاملي است براي حفظ امنيت و حفظ مال و جان افراد. پس پيماني لازم است بسته شود که اين پيمان يک «قدرت مشترک» بوجود آورد تا همه از او اطاعت کنند و اين قرارداد (سورونته, لوياتان)  يا قدرت مشترک وظيفه اش دفاع از حقوق افراد جامعه و ايجاد امنيت و برقراري صلح در اجتماع بشر است. هابز که بنياد اخلاقي بشر را «سود و زيان» و بنياد سياست را «زور و استبداد» مي داند بشر را موجودي «ذاتا شرير و بدسرشت»  مي داند که در حالت «بدوي و طبيعي» خود زندگاني اي وحشيانه و مدام در حالت «جنگ» دارد. زندگي اي که در آن هيچ کسي به کس ديگري رحم نمي کند و افراد تنها براي قدرتمند شدن و کسب سود و منفعت بيشتر مدام در حالت «تنازع پايدار» و ابدي قرار دارند. چنان که هابز مي گويد: «آدمي گرگ آدمي است» و چون داراي طبيعتي درنده خو و وحشي است, زندگي طبيعي بشر بر خلاف آن چه ژان ژاک رسو مي پنداشت نه تنها سود آور و به نفع افراد نيست بلکه باعث آسيب و نابودي زندگي بشر خواهد شد.

 چاره اي که توماس هابز براي رهايي بشر از چنگال اين وضعيت اسفناک ارائه مي دهد؛ بستن يک قرارداد و بوجود آوردن يک قدرت مشترک و سپردن آن به يک حاکم مقتدر با اختيارات کامل است.

برچسب‌ها:

3 پاسخ to “جايگاه طبيعت بشر در دستگاه فلسفي توماس هابز(بخش دوم)”

  1. مزدک انوشه می گوید:

    با سلام و احترام

    در حال ترجمه متنی در حوزه علوم شناختی هستم که به جمله زیر از تامس هابز برخوردم:

    all reasoning is but reckoning

    آیا ترجمه این عبارت را می دانید یا آیا این عبارت، برگردان معروفی به فارسی دارد (مانند جملة معروف من می اندیشم پس من هستم، از دکارت)؟

    با سپاس و پوزش فراوان

  2. Masiha Vaala می گوید:

    Nice text!

  3. Masiha Vaala می گوید:

    I think that it means reasoning is very well but it’s also conseptual.Don’t know how to translate it in a better way but it could be:خرد ورزي به نوعي فرض گرايانه است!

يك پاسخ برايش بگذاريد