يكي از مسائل چالش برانگيز و تنش زاي تاريخ حيات جامعه بشري، مسئله ي خدا و خداپرستي بوده است. جداي از اثبات وجودي اين مسئله براي بشر يا اعتقاد داشتن و نداشتن به آن، آن چه كه بيش از اثبات براي آدميان مهم و مورد بحث و مناقشه بوده است، نحوه ي پذيرفتن و چگونگي آن و اصالت خداي من و خداي او بوده است. اين كه طريقت اعتقادي كدام يك درست و كدام نادرست است. به عبارتي ديگر اصالت با طريقت و خداي چه كسي است؟
اما اين موضوع و اين گونه مسائل و نيز جداي از حقيقت و كنه ي وجودي مسئله خدا در اذهان شكل مي گرفته و مردمان اقوام و فرهنگ هاي گوناگون را گاهي به گرد آمدن در كنار هم و گاهي برعليه هم بر مي انگيخت.
بشرغافل از خصلت برتري جويانه و ميل، اعتقاد و تعصب مفرط به باورها و انگاره هاي ذهني خود با ارادتي متعصب و خشونت طلبانه و فراگير، زندگي خود را آكنده از حس پرستش و دفاع از شئي اي مقدس نمود كه گاهي خود نيز در پي اثبات وجود آن درمانده و عاجز مي گشت و سرنوشتش در نيافتن پاسخي قانع كننده به اين معماههاي فلسفي و … به ياس هاي فلسفي و پوچ گرايي و …منجرمي شد.
اما آن چه مسلم است، در گيروداراين مسائل و اعتقادات و نگرش هاي زندگي، تاريخ حيات آدميان، جنگ ها و جنايت هاي مشاهده مي گردد كه ناشي از همين ديدگاه و نگرش خداباوري و پنداشت «خدي من برتر» بوده است. ميدان هاي نبرد خونيني كه عامل در گرفتن آن ها، مسائل اعتقادي و در رأس همه، مسئله و باور«انگاره ي خدا» بوده است. مسئله اي كه به شهادت تاريخ يكي از جنگ افروز، خشونت طلب و بحران زا ترين مسائل ذهني و عيني حيات جوامع بشري بوده است. مقوله اي كه گاهي منجر به نابودي نسلي از صاحبان اين باور مي شد. آن چنان اين انگاره ي جنگ آفرين و تنش زا در سير زندگي مردمان رسوخ كرده و به عنوان يك مقوله مهم و عمده در امورات روزمره و اختصاصي مداخله گر و تاثير گذار بوده است كه اكنون جدا كردن اين باور و پنداشت از وجود بشر به موجب فلج نمودن دستگاه فكري و حياتي او مي شود و در همين مسئله مهم است كه با سلب عادت هاي مردمان آن ها ديگر چيزي، نه براي تفكر، نه انديشيدن و نه چانه زني دارند، چون به واقع منشاء قديمي همه ي باورهاي آدميان دراين مسئله نهفته است.
مرگ عادت ها مصادف است با فلج نمودن ذهن و عين بشر، چرا كه براي نسل بشر تنها نيروي محركه ي حيات همين انباشتگي عادت هاي كهن ارث رسيده به اوست كه اگر بشر در پي پا گذاشتن بر آن ها و روي آوردن به شئي اي ديگر و مسائلي ديگر است، ناچار از يافتن تازگي و پر كردن اين خلاء بوجود آمده است.
عادت هاي كهني كه اكنون بشر را سر دو راهي سنت و تجدد در حالتي نامتعادل قرار داده است كه اتخاب يكي به موجب شايد پايان ديگري و به محاق رفتن در ناخودآگاه ذهن بشر تا مبادايي ديگر است. و البته سرنوشت خداباوري كه بشر گويي به موجب خود خواهي خود، آن را انگاره ي اختصاصي خود مي داند درتقابل سنت و تجدد، جالب و ديدني است.
برچسبها: فلسفي، سنت و تجدد