در طي فرآيند رشد شخصيت يك فرد بحران هاي گوناگوني او را در كش و قوس خود قرار مي دهند. از يك سو محيط درون و از سوي ديگر محيط بيرون، آنچه كه به او مي گويند و آنچه كه خويشتن با چشمان خود مي بيند.
از نوزادي گرفته تا بزرگسالي و حتي تا پايان عمر انسان سراسر در گذر از اين لحظه به آن لحظه، لحظه اي كه در آن يك باور و انديشه داشت و لحظه اي ديگر با تفكري متفاوت. البته گاهي شخصيتي در مرحله اي از رشد تثبيت و به مراحل بالاتر راه پيدا نمي كند.
در هر جامعه اي براي فردي كه به دنيا مي آيد، ارزش ها، باورها، بايد و نبايدها و الگوهاي آموزشي خاصي به كمين او نشسته است تا او را شكار كنند. كودكي را پشت سر مي گذارد و در كانون خانواده فرهنگ مسلط جامعه و فرهنگ هاي ريز را ياد مي گيرد. در واقع محدوده ي ذهن او در گستره ي خانواده بيشتر نمي تواند فراتر رود و تا كودكي تنها با بايد و نبايدهاي پدر و مادر و گاهي بارقه هايي از اتفاقاتي كه در برخورد با جهان خارج و گونه هاي مختلف جامعه كه به صورت محدود است روبرو مي شود. در اينجا خانواده مي تواند اساس و پايه شخصيت آينده ي فرد را شكل دهد و با آموزش فرهنگ اعتقادي جامعه به كودك او را مطابق با خواست آن جامعه و روند اعتقادي و فرهنگي او در آورد. اما گاهي اين آموزش آنچنان اشتباه، بي جا و نامتناسب با غالب فكري كودك انجام مي گيرد كه در آينده نه تنها با فرهنگ مسلط و رايج جامه سازگار و همگون نيست بلكه گاهي نيز بر عليه آن مي شورد و نمود طغيان آن در انواع انحرافات و فسادها نمايا ن مي گردد. بعد از كودكي آن گاه كه كودك استعداد انديشيدن، تعقل و تفكرش نمودارگشت، خويشتن دست به بررسي مي زند. در طي مشاهدات و بررسي هاي خود و سنجيدن ارزش ها و فرهنگ آموزش ديده با واقعيت هاي جامعه چيزهاي تازه را كسب مي كند و مدام باورها، دانش و طرحواره هاي درون خود را با جهان هستي مقايسه مي كند و در اين جا مهمترين مسئله، هسته ي اوليه آموزش كودك و واقعيات حاضر جامعه است و بدترين چيز براي شخص تضاد باورهاي گذشته با واقعيت امروز است. كودك ياد مي گيرد كه دروغ نگويد، دزدي نكند، ديگران را اذيت نكند. حق كسي را به ظلم نگيرد، به كسي زور نگويد، به حريم ديگران تجاوز نكند و الگوهاي ديگري را كه به عنوان ارزش هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و مذهبي مي پذيرد و مي خواهد شالوده زندگي خود را با آن ها بسازد. البته او اين ارزش ها را از جانب افراد مورد اطمينان و دوست داشتني خود ياد گرفته است و در وجود خود آن ها را پذيرفته و انتظار دارد كه آن ارزش ها درست از آب در آيند يا اين كه آينده با آن ها از سر لجاجت برنخيزد.
اكنون بعد از وارد شدن فرد به جامعه و روبرو شدن با واقعيت هاي اكنون جامعه، مي بيند كه خلاف آن ها انجام مي گيرد. بهت زده و شگفت با خود مي گويد اين ها كه با باورهاي من متضادند، خواسته هاي من را ناديده مي گيرند و نيازهاي مرا برآورده نمي كنند. اين چه بستري است كه من بايد در آن زندگي كنم. حال فرد فكر مي كند يا آموزگاران به او دروغ گفته اند و او را بد تربيت كرده اند و يا اينكه جامعه برخلاف انتظارات او عمل مي كند كه در صورت اول در شخص يك نوع تنفر و انزجار نسبت به مربيان خود پديد مي آيد و در دل خود كينه اي همراه با خشم تلخ بروز مي دهد و يك نوع بي اعتمادي و شخصيت شكستگي و از هم پاشيدگي انسجام انتظارات برايش پيش مي آيد. نوعي احساس حقارت همراه با خوي تخريب، لجاجت و خشونت برعليه كساني كه با او مخالفت مي كنند و در صورت دوم كه خود مي تواند راه هاي متفاوتي پيش آيد و اينجا بستگي به شخص دارد كه يا شكسته و افسرده به گوشه اي مي خزد يا اين كه بر عليه جامعه مي شورد يا در راستاي تحقق بخشيدن به ارزش هاي خود تلاش مي كند و در پي اصلاحاتي درقوانين حاضر جامعه باشد.
در اين مورد حاكمان جامعه بايد بدانند كه انحراف از يك هنجار نه به خاطر كج روي و انحراف افراد بلكه شايد تلاشي باشد در جهت اصلاح و متعادل كردن جامعه كه به صورت اعتراضات و ابراز عقايد خود در غالب مقاله هاي ادبي، سياسي، اجتماعي ظهور پيدا مي كند. اما فرد وقتي كه به اوآموزش داده اند كه دزدي بد است، دروغ بد است، بد بد است واكنون كه پا به عرصه ي جامعه مي گذارد و مي خواهد كه صادقانه ارزش ها ي خود را پياده كند. انتظار هم دارد كه با او همان رفتار مطابق با آن فرهنگ آموزش ديده برخورد كنند. اما وقتي كه مي بيند جامعه به او دروغ مي گويد، ظلم ميكند،حق او را به ناحق مي گيرند ودر برابر او ستمكار و جور پيشه است وكسي هم دزد را مجازات نمي كند، دروغگو را كيفر نمي دهد و ستمگر و دروغگو و كج رو مقام هاي بس والا و زندگي اي مرفه دارند. پس در ذهن او اينگونه حاصل خواهد شد يا شكل خواهد گرفت كه جامعه را يا بايد رها كرد يا بايد كشت يا اصلاح كرد.
برچسبها: •اجتماعی, فرهنگ، رشد فرد و جامعه