هر نوع نظام سياسي مبتني بر نوع ويژه اي از نظام اجتماعي است .نظام هاي اجتماعي نيز هر کدام بر اساس نيازها،ارزش ها،وبايد ونبايدهاي فرهنگي شکل مي گيرند .بوجود آورنده اين فرهنگ نيز اعضاي جامعه هستند .درواقع جامعه چيزي بيش از افراد آن ،آنطور که عده اي از جامعه شناسان مي گويند نيست .اما نظام سياسي وقتي که با استفاده از آراي عمومي شکل گرفت وبر سر کار آمد ،به گونه اي مستقل از فرهنگ خواسته هاي افراد جدا مي گردد و براي خود فعاليت مي کند .که نمود اين مدعا را امروزه مي توان در هر کشوروجامعه اي به وضوح مشاهده کرد .چه در جوامع غربي توسعه يافته وچه در جوامع شرقي پيشرفته وعقب مانده .اما اگر از چشم اندازي دور و با نگاهي تيز بين به منظره نظام حاکم و مسلط بر اين جوامع بنگريم . همه داراي يک نوع مشترکياتي هستند که از خصيصه هاي ذاتي انسانها است وچون جوامع و حاکميت ها از تجمع انسانها پديد آمدند پس مي شود ادعا کرد که همان افکار و انديشه هاي افراد هستند و احکامشان ،بايد و نبايد هايشان ،کردار زشت وزيباي انسانها است در مقياسي بس بزرگتر .در واقع آن حاکميتي که بر منصب قدرت مي نشيند اگر چه تا حدودي تفکري مستقل از عقايد عمومي جامعه دارد و فراتر از افکار عامه مردم فعاليت مي کند . اما نبايد فراموش کنيم که اعضاي آن حاکميت، زماني نه چندان دور ،جزئي ازانسانهاي معمولي بودند .که اکنون بر کرسي حکومت نشسته اند. پس مي توان بدون اغراق اذعان داشت که در هر جامعه اي اگر تبعيض ،فقر ،بي عدالتي ،ظلم،نابرابري،خشک انديشي،بت پرستي ويا اينکه نقاط مقابل اين اينها وجود دارد برخواسته از تفکر عمومي ،يا اينکه انعکاس دهنده ناخودآگاه جمعي آن ملت و جامعه است .در هر نوع نظام اجتماعي ودر هر نوع از انواع حکومت نوعي احساس يا تفکر ،رابطه بين شهروند با حاکميت را مشخص و تعيين مي کند و به شکل هاي گوناگون اين رابطه خودش را نمايان مي سازد . به عنوان مثال در نظام هاي خودکامه،ترس جان مايه رابطه حاکميت با شهروند ،يا شهروند با حاکميت است .و در نظام هاي ديگر نيز با توجه به اعتقادات ،باورها وطرز تفکر وانديشه افراد آن جامعه اين رابطه بوجود مي آيد .که مي توان به رابطه هاي از جمله مذهبي ،اقتصادي …اشاره کرد اماآنچه که در اينجا مهم و تعيين کننده سرنوشت و امور آن جامعه وهمچنين حکومت است. چگونگي بهره مندي و همچنين نحوه نگرش دو طرف رابطه نسبت به مسئله است . رابطه موجود دامنه کارکردي خود را به حيطه کليه روابط اجتماعي مي کشاند و سايه خود را بر همه امورات زندگي افراد جامعه مي گستراند ومي شود گفت که به طور مسلطي در افراد نفوذ پيدا مي کند و براعمال ورفتار آنها تاثير مي گذارد . البته بايد در اينجا متذکر شد که چون اين رابطه در افراد نهادينه شده و کردار ومنش افراد بر اساس قاعده هاي اين رابطه ساخته شده اند .مي تواند به عنوان اهرمي در دست حاکميت و قدرت باشد براي تاثير گذاري ويا سوءاستفاده از آن در جهت برآوردن اهداف خوب يا بد خودو مسلما چون هدف اوليه هر دولت حفظ بقاي خويش است .براي ماندگاري واستحکام ستون هاي خود ،در صورت نياز از اين رابطه ،اگر چه به سرکوب و ياخدشه وارد کردن به روحيات عموم جامعه باشد ،بهره خواهد برد .که امروزه در اکثر جوامع مي توان آشکارا اين ادعا رامشاهده يا اثبات کرد.در ابتدا عوامل واعضاي حاکميت با نقابي که بر خويش مي زنند .خود را به گونه اي که با خواسته ها وافکار جامعه سازگار باشد وهمچنين با دادن شعارهايي خود را مطابق با خواست عموم در مي آورند . آنچنان شعار مي دهند که مردم نيز مي پندارند که هماي سعادت ايشان ،اين افراد هستنند .جداي از اينکه در آينده عکس اينها صورت مي پذيرد.در هر صورت اين خود مردم هستند که تعين مي کنند،که چه کسي يا کساني يا چه نوع حکومتي برجامعه آنان حکمفرما باشدو يقينا هيچ پادشاه جباري بوجود نخواهد آمد مگر اينکه خود آن مردم بخواهند .از يک سومردم مي خواهند که حاکميت خواسته هاي آنان را برآورده کند و از سويي ديگر حاکميت خواهان بقاي خويش است . پس بنابراين اگر اراده عمومي و آگاه جامعه در راستاي تحقق بخشيدن به خواسته هاي خويش با همديگر مشارکت داشته باشند،مي توانند ساختمان جامعه خود را به گونه اي بسازند که هر دو طرف در اين ساختمان با امنيت و رضايتمندي به حيات خود ادامه بدهند.اما امروزه همان طور که گفته شد برحسب اينکه چه نوع رابطه اي در چه نوع حکومتي برقرار است زندگي مردم نيز متاثر از اين رابطه است . به عنوان مثال در جامعه ما ايرانيان يک رابطه مذهبي ،که در پشت اين رابطه ،سيلابي از عواطف واحساسات نهفته است .نوع حکومت ورابطه شهروند و حاکميت را تعيين مي کند .رابطه اي که به همه ي عوامل حکومتي رنگ تقدس مي بخشد و اعمال ورفتار مردم نيز تحت تاثير اين رابطه است . جامعه اي دين سالار با حاکميتي مذهبي که در راس اين حاکميت روحانيت به عنوان رکن اصلي واساسي نظام قرار گرفته است و امروزه مي بينيم که روحانيت به طور کلي تصميم گيرنده و تعيين کننده سرنوشت جامعه است وهر فعاليتي که انجام گيرد با راي ونظر روحانيت و طبق قواعد واصول مذهب است(اين احکام را روحانيت به عنوان مراجع ديني استخراج وبا توجه به موقعيت موجود ،وضع مي کنند ) روحانيتي که شکل گيري انقلاب با هدايت و رهبري آنان بوده است واکنون نيز عهده دار حکومت هستند . اما جايگاه روحانيت در کشور ما اکنون نسبت به گذشته در بين عموم مردم ،علي الخصوص قشر جوان تا حدودي کمرنگ شده است وآن وجه اي که روحانيت در قبل از انقلاب و چند سال بعد از انقلاب داشته تا حدودي ،عده اي اعتقاد دارند که آنچنان که قبلا بوده اکنون نيست و علت اين امر را عده اي در افراط اين رابطه مذهبي بين حاکميت و شهروند و عده اي ديگر نيز تغيير خواسته هاو همچنين نگرش ها و افکار مردم امروزي نسبت به گذشته و مطابقت ندادن بايد ونبايد هاي اين رابطه با فرهنگ جديد خواسته هاي مردم مي دانند .بنابراين لزوم رضايت شهروند برآوردن خواسته ها و نيازهاي اوست در قالب قانون اساسي حاکم وبا توجه به موقعيت زماني و مکاني .البته اين را هم بايد در نظر گرفت که قانون به موجب قانون بودنش غير قابل تغيير يا اينکه ديواري باشد غير قابل شکست ،نيست . بلکه شرايط زماني ومکاني مردم ايجاب مي کند که با توجه به زمان ومکان قانون را تغيير داد وقانوني را وضع کرد که متناسب و سازگار با خواسته هاي زماني و مکاني معيشت افراد باشد. نه اينکه قانوني که در زمان انسانهايي که در عصر حجر زندگي مي کردند ،اکنون نيز بي چون و چرا اجرا شود .
پس روابط بين حاکميت و شهروند بايد متناسب با نيازهاي روز افراد جامعه وعاري از هرگونه قطبي شدن ويا افراط و تفريط در آن باشد .در نهايت بهترين چيزي که مي تواند موجب ماندگاري حکومتي برراس هرم قدرت در يک جامعه وپيشرفت وتوسعه آن شود .1)حاکميتي مردمي ،عدالت پرور ،صادق و ميانه رو.2)مردماني آگاه ،عدالت پرور ،ميانه رو ومنطقي .که در غير اين صورت هم حاکميت فاسد است و هم مردم فاقد خوشبختي و امنيت.يا به قولي ديگر اگر مردم خواهان اينچنين حکومتي هستند پس هر آنچه که مي بينند نتيجه انتخاب خودشان است .چه موجب رضايت آنها باشد يا نباشد .به قول انديشمند بزرگ ما ،ازماست که بر ماست
برچسبها: •سیاسی, سياست، تعامل شهروندان و حاكما