گفتگوي دو ديوانه درباره ي خدا
*آسمان آبی نگاه کن چقدر وسعت دارد. عظیم وبا ابهت. راستی ته آن کجاست ؟ آخرش به کجا ختم می شود؟
**هی پسر تو دیوانه شدی. مگه آسمان ته هم دا رد؟
*نمی دونم، اما بالاخره یه جای هست. تصور کن مگه می شه نباشه. ته اسمان، آخرش. ها بگو کجاست؟
**دیونه بهت که گفتم آسمان ته ندارد.
*آخه تو ا ز کجا می دونی؟ مگه می شه یه چیزی انتها نداشته باشه ؟
**خوب فکر کن که ته داره . اما بعد از آن چیه؟اصلا اون وقت پشت آسمان چیه ؟
*نمی دونم حتما یه آسمان دیگه که اون هم ته نداره. بگو ببینم اصلا فکر کرده ای که قبل از این آسمان چی بوده ؟ تصور کن عالم را و فکر کن که قبل از پیدایش آن چه شکلی بود؟ یا چه چیزی بود؟
**فکر کنم توهم ورت داشته . خیالاتی شدی.
*چی می گی؟ این که می خواهم بدونم ته آسمان کجاست ؟ توهم یا خیالاته ؟ پس اینها که بدون آنکه خدا را ببینند پرستشش می کنند. چی؟ نکنه اونا عاقلند؟
**دیونه خدا که وجود داره اونهایی هم که می پرستنش هزار و یک دلیل دارن.
*کدوم دلیل؟ همشون ترسیدن و دلایلشون هم تنها یه دروغه واسه دلداری دادن به خودشون. بگو ببینم خدا کجاست که اینها می پرستنش ؟ چه رنگیه ؟ شیرینه؟ تلخه؟ شوره؟ چی می خوره؟ کجا می خوابه؟ مجرده؟ متاهله؟ راستی چند سالشه؟
**هی دیونه چرا پرت و پلا می گی ؟ چرا کفر می گی ؟
*آخه مگه دونستن و سوال پرسیدن عیبه؟ بگو تو که می گی خدا هست کجاست؟چرا من نمی بینمش ؟ چرا با من حرف نمی زنه؟ حتما می خواهی که خدا در این گل یا در این درخته، در این آب یا چی می دونم در کوهه، در بارونه و حتما می خواهی بگی که از طریق اینها هم با ما صحبت می کنه؟ راستی نکنه همه ی اینها هر کدوم یه خدایند؟ خوب لابد یکی می شه سنگ پرست، یکی می شه گاو پرست، یکی می شه درخت پرست و خلاصه هر کسی یه چیزی می پرسته. درست می گم ؟ ها، بگو بگو که اشتباه می کنم یانه؟
** دیونه ولم کن تو به آخر خط رسیدی. دیونه شدی، خل شدی، به هیچی اعتقاد نداری همش پرت و پلا می گی.
*آخه رفیق می خواهم بدونم که پشت آسمون چیه؟ خدا کیه؟ اگه خدا هست قبلش کی و چی بود؟
**آخه آدم دیونه، پسر ناز خدا خودش علت همه چیزه، خالق همه ی مخلوقاته .
*نه رفیق این حرفها چیزهای هستند که تو کتابها نوشته شدن و از بچگی به خورد ذهن ما داده اند . اینکه می گی خدا همیشه بوده بن بست ذهن آدمهاست . چون گفتن که هر چیزی یه علتی داره و همینطوری رفتن و دیدن که به جایی نمی رسن، خسته و عاجز شدن و گفتن خدا علت العلل است. خدا قدیم است. همیشه بوده و خواهد بود . نه اونها دروغ می گن . می گن خدا سرچشمه است . خوب حتما فراموش کرده اند که آب سرچشمه ا ز کجا می آید؟
**بخدا که من دارم دیونه می شم از دست چرند گویی تو.
*ها نکند ترسیدی؟ ببین حتا خدا گفتنت هم بر حسب عادت است. تو به این حرفها، به این اعتقادات عادت کرده ای، تو به حرفها ی خودت هم مثل بقیه باور نداری. همه تون دروغ می بافین.
**ولم کن دیونه تو به آخر خط رسیدی .
*آره می خواهم بدونم آخر خطها چی هست؟ می خواهم بدونم که این خطها به کجا ختم می شن ؟ اشکالی داره ؟
**نه اما تو دیونه شدی. بخاطر همینه که اینها را می گی.
*آره اگه دیونگی اینه پس درست می گی و تنها دیونه ها می تونند یه زندگی واقعی داشته باشند . زندگی ای که در آن هیچ قانونی نیست که به تو بگوید دیونه.
**ببین تو مثل کسی هستی که می خواهد بره و ببینه پشت خورشید چه خبره. می دونی سرنوشتش چیه ؟ می سوزه، خاکستر می شه، نابود و پوچ می شه .
*آره می دونم .اما اون هم یه راهی داره .
**خوب دیگه خود دانی .


مارس 27, 2008 در t 1:31 ق.ظ |
does anyone knows if there is any other information about this subject in other languages?
جولای 25, 2008 در t 11:13 ق.ظ |
mamnoon vaseh link dadan beh energyversity.
raghu
سپتامبر 21, 2008 در t 12:40 ب.ظ |
به نظر من خدا هست در همه جا اگه نبود این مجموعه با این نظم وجود نداشت
یعنی می خوایید بگید خدایی نیست و این نظام یه اتفاقه؟پس این همه کتاب اسمانی چیه؟
شاید خدا خدا گفتنمون یه عادت باشه و با ایمان قلبی نباشه اما این دلیل بر نبود خدا نیست این از ضعف خودمونه که تا بهش نیاز داریم میریم به سمتش و هر وقت بر طرف شد ازش میگذریم نکنه میخواید بگید بر طرف شدن حاجاتمون یه اتفاقه؟
خدا عشق است و عشق هر گاه روح از خود تهی میشود از روح خدا پر می شود.
سپتامبر 23, 2008 در t 10:26 ب.ظ |
خدا هست.همه جا هم هست فقط نمي توني ببينيش. خدا رو بايد حس كني وقتي هم حسش مي كني كه به آخر خط رسيده باشي از همه ي عالم بريده باشي مردن رو به زندگي ترجيح بدي وقتي كه تنهاي تنها شدي احساس كردي كه تو اين دنيا هيچ كس و نداري اونوقته كه خدا خودش رو نشونت ميده با دستاي مهربونش تو رو در آغوش ميگيره با همون دستاش گره از مشكلاتت باز مي كنه يه وقتي به خودت مياي ميبيني كه ديگه بدبخت نيستي انگار يكي همه ي كاراتو درست كرده انگار تمام اين مدت تو خواب بودي و تو سرگرم زندگيت ميشي و دوباره يادت ميره كه كي تمام اين مدت هواتو داشته وداره خدا رو بايد حس كني
اکتبر 21, 2008 در t 6:03 ب.ظ |
بذار توی این دنیایی که هیچ کس به هیچ کس نیست،فکر کنیم یکی هست که صدامونو بشنوه.
چه عیبی داره؟
دسامبر 2, 2008 در t 5:33 ب.ظ |
حرفای پاتریک و آیدا(تا حدی) را قبول دارم. خدا عشق است. عشق حس کردنیه… تجربه ی شخصیه…نمی شه از کسی پرسید یا خواست که واست دلیل بیاره…صحبت با دیگران فقط واست سؤال ایجاد میکنه…پاسخ به این سؤالات بر عهده خود خود خودته…به نظر من هر کسی باید به یک ظرفیت یا شرایط خاص برسه که بتونه این عشق را حس کنه و گرنه با صد بار خواندن کتب مذهبی و دلیل و غیره بازم هیچ شانسی برای حس کردن خدا نداره…باید صاف صاف صاف بشه، نیازی هم به صوفی گری نیست. تو قرآن کریم که من بهش اعتقاد دارم یکسری صفات واسه این صاف شدن وجود داره: ستم نکنه، اسراف نکنه، صبر داشته باشه و احتمالا صفات دیگه. در ضمن واسه گرفتن معنای این صفات هم نمونه و ماجرا تو قرآن کریم وجود داره. مثلا فرعون که بسیار ستمگر و اسرافکار بود.
دسامبر 2, 2008 در t 5:36 ب.ظ |
عشق به کمال مطلق. حالا یکی مو می بینه و دیگری پیچش مو…
فوریه 3, 2009 در t 6:08 ب.ظ |
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زنده گي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يک روز را زنده گي کن. لا به لاي هق هقش گفت:اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زنده گي کن. او مات و مبهوت به زنده گي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زنده گي از لاي انگشتانش بريزد! قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟ بگذار اين مشت زنده گي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد، زنده گي را به سر و رويش پاشيد، زنده گي را نوشيد و زنده گي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند… او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زنده گي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود…
می 8, 2009 در t 1:46 ب.ظ |
خدا هست خدا هميشه وهمه جا هست فقط بايد حسش کني مثل درد که هست ولي هيچ کس نميبيندش صرف نديدن دليل نبودن نيست همين طور که وقتي تو درد داري وهيچکس نميبيندش وفقط تويي که حسش ميکني خدا را هم بايد حس کني خدا همين جاست لاي اين شب بوهاپاي ان کاج بلند
خدا همين نزديکيست
خدا تنهارفیقیه که هیچ وقت تنهات نمیذاره
می 26, 2009 در t 6:29 ب.ظ |
سلام به من نظر من خدا بوده هست و هميشه خواهد بود و واسش فرقي نمي كنه كه ما نماز بخونيم يا نه روزه بگيريم يا نه به نظر من براي خدا مهم اينه كه ما آدما چه جوري فكر ميكنيم چه نيتي از كارامون داريم
موفق باشيد
آگوست 10, 2009 در t 6:36 ق.ظ |
من بعضی از حرف هارو قبول دارم مثلا اینکه خدا خدا گفتن ما عادت شده شاید باشن افرادی که یگانه پرستن ولی چیزی از خدا نمی دونن ولی ما درزمانی زندگی نمی کنیم که تنها دلیلمون برای انکار کردن خدا این باشه که اونو نمی بینیم اگه یه سری به دنیای امروز و اکتشافاتش بزنیم می تونیم وجود خدا را احساس کنیم به نظر من ادم هایی که می گن خدا وجود نداره و تنها دلیلشون اینه که اونو نمی بینن خیلی از دنیا پرتن از بچهگی به ما گفتن خدا تو اسموناست اما حالا که بزرگ شدیم خودمون می تونیم با فکر کردن و کمی تحقیق به باور های بچگیمون ایمان بیاریم
سپتامبر 16, 2009 در t 11:13 ق.ظ |
سلام
وقتی ما یه کتاب و به صورتمون بچسبونیم هیچ وقت نوشته های اون کتاب رو نمی تونیم بخونیم وما خدا رو نمی تونیم ببینیم چون از اون نوشته های توی کتاب به ما نزدیک تر. خدا خدا گفتن برای ما عادت نیست چون اگر عادت بود شما این قدر زود این عادت را ترک نمی کردید خدا علت یه دنیاست چون اگه اون نبود ما وشمایی دیگه وجود نداشتیم تا به بودن و نبودنش شک کنیم
سپتامبر 19, 2009 در t 3:18 ب.ظ |
نفی خدا ابتدا به شوخی طنز و حتما بعدش هم به ….
آخه خوش انصاف ها حا کارتون به جایی رسیده که وجود حضرت باری تعالی را نفی می کنید؟
اکتبر 25, 2009 در t 5:27 ب.ظ |
خوب بود . عالی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1