کي مي رسيم؟

ده دقيقه با يک راننده تاکسي تا دانشکده ادبيات دانشگاه سيستان و بلوچستان

به زور خودم را جا زدم. بعد از اين که در را با چندين بار, باز و بسته کردن موفق شدم ببندم, يک دفعه درد ناشي از فشردگي و تنگي جا, بدنم را فرا گرفت. اما ناچار بودم که تحمل کنم. نفر کناري ام که از لحاظ سني تقريبا پنج, شش سال و ده بيست کيلويي وزن از من بيشتر داشت به گمونم درد بيشتري مي کشيد! و احتمالا با خشم و عصبانيت به خودش مي گفت: اين ديگه از کجا پيدا شد؟ تف بر اين شانس بد ما! حتي توي تاکسي هم که مي نشينيم, راحتمون نمي زارند! اين هم شد زندگي؟ والله زندگي سگ ارزش داره به اين زندگي لعنتي! تف بر گور پدرت! تف بر ذات اين روزگار! با برخورد کف ماشين به سرعت گير خيابان بالاخره از ذهن مسافر بغل دستي ام بيرون پريدم و در افکار خودم جستم. بعد که به فضولي ام در ذهن مسافر بغل دستي فکر کردم, از خودم خجالت کشيدم و به خود گفتم؛ آخه چرا الکي در مورد مردم قضاوت مي کني؟ از کجا معلومه که اين آقا اين قدر زندگي را نفرين مي کنه؟ تازه ممکنه که خيلي هم زندگيش رو دوست داشته باشه؟ به تو چه که در افکار و ذهن ديگران کنجکاوي مي کني؟ آدم فضول! چشم! ديگه تکرار نمي شه! وقتي راننده دنده را عوض مي کرد, آرنج دست بغل دستي ام در پهلوي سمت راستم فرو مي رفت. من هم ناچار براي گريز از درد کشيدن به سمت در هجوم مي بردم. بيچاره در, اون چه دردي مي کشيد! با خودم فکر مي کردم که اگر در دووم نياره و به بيرون پرت بشم اون وقت چي مي شه؟ وقتي اون صحنه دلخراش رو براي خودم تجسم مي کردم مو به تنم سيخ شد و از وحشت درد اون لحظه چشم هام و بستم. بعد که چشم هام و باز کردم, کلي به خودم خنديدم. مسخره آخه اين که درد نداره بالاخره من که مي ميرم! حالا چه فرقي داره که مثل آب بيني رو آسفالت پخش بشم يا همين طوري عادي بميرم. فکرش رو بکن مثل يه قوربافه رو آسفالت له بشي و به آسفالت بچسبي! فعلا که در از سر جاي خودش تکون نمي خوره پس بهتره که من هم زياد از اين فکر هاي مزخرف به خورد ذهنم ندهم. همه ي مسافرين به بيرون خيره شده بودند. نمي دونم شايد به تابلوها, ديوارها و حواشي خيابان يا شايد هم در دنياي دروني خود به دنبال چيزي مي گشتند که در خيابان ها و کوچه پس کوچه ها ي شهر وجود نداشتند. راننده فرمان ماشين را دو دستي چسبيده بود و هر لحظه فشار پايش را بر پدال گاز بيشتر مي کرد. هواي نسبتا خنکي از شيشه اي جلوي تاکسي به داخل هجوم مي آورد و صورت مسافران را نوازش مي کرد. موهاي دو دختر که عقب نشسته بودند از زير مغنه ها بر روي صورتشان آويزان شده بودند که با هجوم باد به داخل تاکسي, مثل شاخه هاي بيد به اين سو و آن سو در نوسان بودند. راننده همچنان پدال گاز را فشار مي داد. گويي سال هاست که با اين پدال جنگي را آغاز کرده است که اکنون با هر بار فشردن پاي بر پدال يک پيروزي بزرگ را نصيب خود مي کند. به ايستگاه بعدي که رسيديم, يکي از مسافرين پياده شد ومن از اين فرصت پيش آمده استفاده کردم و جلدي خودم را به صندلي عقب تاکسي انداختم. آخيش! يه نفس عميقي کشيدم! بالاخره بدنم از آن همه فشار و درد رها شد. اما مثل اين که راننده از اين کار من زياد خوشش نيامد. توي آيينه نگاهي معنا دار به من انداخت و بعد از مکثي کوتاه, پرسيد؛ چرا رفتي عقب؟ مي خواستم اين آقا راحت باشن! در واقع هم من راحت باشم و هم اين آقا! به گمونم راننده از جوابي که من بهش دادم قانع نشده و مترصد فرصتي دوباره بود تا مرا به خاطر اين عمل بازخواست کند. هنوز چند دقيقه اي از جابجاي من و راحتي مسافر جلويي نگذشته بود که کنار خيابان پسري دست بلند کرد و سوار تاکسي شد. راننده که اين بار انگاري بهانه اي خوب به دستش آمده بود با غرور و قيافه اي حق به جانب, دوباره همان سئوال قبلي اش را همراه با يک جمله ي اضافي ديگر تکرار کرد ! چرا رفتي عقب نشستي؟ تحمل مي کردي؟ مثل اين که بد جوري گير داده بود و ول کن هم نيست. نمي دونم چرا به خاطر اين کار به من پيله کرده بود اما به نظرم خيلي عصباني مي نمود. حاج آقا قبلا که بتون گفتم؛ مي خواستم راحت باشم! خب صندلي عقب خالي بود من اومدم نشستم اين جا! آيا کار بدي مرتکب شدم؟ خب فوقش چند ثانيه ديگه مي رسيديم؟ مگه چه قدر راهه؟ تا کي بايد تحمل کنيم! روي اين صندلي يک نفر هم به زور مي نشينه, اون وقت شما دو نفر را هر طوري هم که شده بايد روي اين صندلي تک نفره جا بزنيد. خب مسافر اذيت مي شه! ما مجبوريم اين کار رو بکنيم (با عصبانيت)! من که نگفتم به شما ها فشار نمي ياد اما اين دليلي نمي شه که شما اين فشار هاي وارده را روي مسافر خالي کنيد به نظر خودتون کار درستي انجام مي دهيد؟ اصلا آقا مگه من به زور شما رو سوار کردم؟ شما دست بلند کرديد و تاکسي خواستيد، من هم شما رو سوار کردم. بله مي دونم که خودم سوار شدم و شنا هم به زور مرا سوار نکرديد. اما اين ها منظور من نيست. من مي گم از جاي ديگه به شما فشار وارد مي شه و از جاي ديگه به شما زور و ستم مي کنند، اون وقت شما ناچار از کاستن اين فشار ها، ديواري کوتاه تر از مسافر پيدا نمي کنيد. من مي گم هر دوي ما تحت فشار قرار داريم. من مي گم آن هايي که براي ما تصميم گيري مي کنند، با اين نوع برنامه هاي خود باعث ايجاد فشار در روند حرکت ما به سوي زندگي شکوفا مي شوند. من مي گويم که اين فشار ها و اين جور مسائل از دغدغه هاي مشترک ما هستند که هر دوي ما داريم با آن ها مقابله مي کنيم. من مي گم تا کي بايد تحمل؟ تا کي بايد بگيم، الان مي رسيم! چند ثانيه ديگه مونده! راستش ما فقط داريم درجا مي زنيم! تا کي بايد صبر؟ تا کي بايد انتظار؟ متاسفانه اين فرهنگ صبر و انتظار . تحمل، به عنوان يک سري متغيير هاي منفي در جامعه ما نهادينه شده اند. يعني در جاي خودشان کاربردي ندارند بلکه در جاهاي از اين ها استفاده مي کنيم که کارکرد منفي دارند. آن جا که لازمه تا صبر پيشه کنيم، بي قراري مي کنيم و از کوره در مي ريم و … توي صف ايستادن هايمون توي رعايت نوبت ها و امثال اين ها. ضرب المثل هايمون همه اش نتيجه وارونه دارند. گر صبر کني ز غوره حلوا سازي. آخه هر نقطه جايي و مکاني داره. منظور من اينه نه اين که بخوام شما را اين جا متهم به خطا کنم. اما واقعا همچي بي تقصير هم نيستيم. از ماست که بر ماست. راننده که يه خورده آروم تر شده بود، گفت: عزيزم، به خدا از همه طرف به ما فشار مياد. گراني، بنزين، اين وضعين نامناسب درآمد و… که زندگي را براي آدم کوفت و زهر مار کرده و آدم روزي هزار بار آرزوي مرگ مي کنه. چند متر مانده به در ورودي دانشکده، من پياده شدم و راننده که تازه شروع کرده بود به درد دل کردن، در ذهن خودش غرق گشتد.

يك پاسخ برايش بگذاريد