دور تا دور اتاق چار ديواري را در چند پلک برهم زدن, برانداز مي کنم. سقف را که مي خواهم بنگرم, نور چراغ چشمانم را مي آزارد! آرام و آرام, از پشت هر چه خيال هست مي خزم, نور چراغ را در تاريکي يک ايده فراموش مي کنم و آهسته, اکنون سقف را مشاهده مي نمايم! سفيد و ساده و در عين سفيدي تداعي گر يادمان اندوه شب وحشت انگيز آفرينش آدم است! چه اندوهي! چه هراسي! و چه ابهتي در خلال ايده هاي خلق آدم, زندگي را به کام خدايان هستي ونيستي تلخ گردانيده است! آيا امشب و ديروز, وقتي که من تو در راه بي آغاز و بي برگشت زيستن قدم نهاديم, کسي از خاطره مرگ هزاران خاطره حرفي زده بود. واي دارد, يادم مي رود که همه ي جهان خودم هستم! دارد يادم مي رود که من, خودم براي تو يک روزگاري صبر در دامان زيستن انتظار مي کشيدم! اما آيا اکنون اين انتظار دروغين و اين زيستن زيبا براي خوشبختي من و تو کافي نيست؟ شب مي گذرد و روز نيز در گذر از پشت بام هاي خيال و توهم و عقل و احساس, زندگي را به کام چيزي مي فرستد که من هرگز نديدمش و بشر بدون آنکه بداندش, آن را مرگ مي نامد. براي لحظه اي ديگر پلک برهم مي نهم و در ذهن خود به خلايي نامحدود و نزديک زل مي زنم! هيچ چيزي پيدا نيست و من از خود مي پرسم؛ آيا بيرون از اين اتاق و اين چارديواري, جهان چنين است؟ خورشيد در ذهنم تداعي مي شود! سپس آسمان که هر دو شبيه همين اتاق هستند و ناگهان! ناگهان ذهنم پر مي شود از خيال مردن يک وعده و هزاران باور! و اين بار با خود زمزمه مي کنم؛ راستي چار ديواري دنيا کجا پديدار مي شود؟