وقتی که در یک شهر خاموش تنها باشی!؟

در زماني که شهر به ياد خاطرات ديرين خود در تاريکي عميقي فرو رفته است و باد بي مهابا خس و خاشاک را جابجا مي کند, همه جا گنگ و مبهوت, موهوم و ترس برانگيز و درنده مي نمايد. همه جا بيمناک و وحشي, غريب و ناامن, گويي رنج و وحشتي ابدي است. نه شئي اي آشناست و نه صدايي! حتي سايه خودت نيز تو را دهن کجي مي گويد. همه بيگانه گاني آشنا در کابوسي کهن و خفته و اينک همه جا تبديل به بيشه زاري شده است و از هر سوي آن موجودي سخت زشت و ترسناک بر تو مي شورد. همه تو را «گناهکار» خطاب مي کنند! تو موجودي «خطا کار و مجرم» در نظر اهالي شهر, مثل زماني که «من و تو» در نظر «تو و من» شياد و مجرم بوديم و اکنون وقت مجازات تو فرا رسيده است. آيا تو مجرمي مادرزاد و جاني نيستي؟ شهر از خلوت روشنايي پر بيداد گشته است! و خاموشي خنده برلبان شهر گويا مي نمايد.

قدم که بر مي داري خيابان ها و ساکنين مرموز و مسخ شده اش, با انگشتان چندش آور خويش تو را نشان هم ديگر مي دهند و کوچه ها مي گويند؛ هي نگاه کنيد! آدم بيچاره! سرگردان و ناخوش به کجا مي رود؟ سپس بام شهر ريزش خنده ي ترسناک خود را بر تو آغاز مي نمايد! هيچ! نه سايه باني نه چارديواري اي! تنها و هراسان! دلهره اي عجيب و هولناک وجودت را فرا مي گيرد و ترسي همراه با تشويشي زجر آور برت مي دارد. به کجا خواهي نگريست؟ هر آن طرف که نگاه کني پر از تاريکي و و حشت و هر چيزي در تجسم تو تصويري از موجودي بي رحم و خبيث ظاهر مي شود. تمامي اندامت لرزان و سريع عمل مي کنند! اما تو هراسان تر از آن هستي! به ماهيچه هاي پاهايت نهيب مي زني! هي تند تر! و آن ها بي گمان چون سربازاني وفادار, فرمان مي برند! تند تر مي شوند! اما تو همچنان که به دنبال پناهي به اين سو و آن سو مي گريزي, ذهنت پريشان و مضطرب و ترست از تاريکي و تنهايي در خرابي و ازدحام شهر افزون تر مي گردد. تو آيا هرگز به تکه تکه شدن و مردن در اين تنهايي و وحشت فکر کرده اي؟ مدام به پشت سرت نگاه مي کني تا لجاجت افکار نگران و مشوشت که هر دم به تو مي گويند؛ آن هيولا! آن عفريت! آن موجود ترسناک و کشننده اين جاست! آن جاست! را برطرف کني. اما هر بار که به پشت سرت نگاه مي کني, از روبرويت شبح هايي موهوم و وحشت انگيز, بر تو هجوم مي آورند. آيا تو پناهي داري؟ «گناه کار و مجرم يا بي گناه» اما تو اکنون محکوم به مجازاتي! آيامي داني چه کسي تو را مجازات خواهد کرد؟ عذابي بر تو مستولي مي شود. و در بي گناهي خود ترديد مي کني! به خودت شک مي کني! آيا من به راستي گناه کارم؟ نه من پاک و مبرايم! من هرگز نخواستم که خطايي مرتکب شوم! هر آن چه کردم, عملي براي خوشبختي بود. و اين تنها دفاعيه تو براي تبرئه خويش است. من براي سعادت بود که عمل مي کردم. اما گروه محکوم کنندگان و گروه مجازات, گويي کرو لالاني هر گز حرف تو را نمي شنوند و شهر هنوز در تاريکي خود حکم صادر مي کند. او وحشي و خشمناک است و البته از عصيان خويش بر تو خشنود. بادها با صداي هراس انگيز خود, هر کجا که مي روي هماره تو را مي ترسانند. او در طول تاريخ هميشه چنين براي تو هراسناک, تلخ وحشي و سرکش بوده است. نمي داني به کدامين سمت حرکت کني! و شايد هم هر گز به آن فکر نکني که مسيري براي انتخاب کردن هست يا نيست! شايد اين تنها لحظه اي در تاريخ تو باشد که تو حق نداري انتخاب کني. مثل هميشه! چون هر کجا که مي نگري! هر چه مي بيني و هر چه در ذهنت مي گذرد, تنها يک چيز است, «ترس» اما ترس از چه چيزي؟ آيامي داني؟ ترس از مردن يا ترس از اين که طعمه موجوداتي درنده و وحشي شوي؟ اما هنوز زنده اي! زنده اي هراسان و گرفتار در ميان يک شهر متروکه که در فراموشي عميق, خشمناک و مخوفي فرورفته است و هيچ چيزش تو را به ياد نمی آورد. چه قدر هولناک و غريب است! هر چه که فرياد برمي آوري, تنها پژواک صدايت, پس از پيچشي در تاريکي شهر تبديل به خنده اي ترسناک و زشت مي شود تا تو را بيشتر و بيشتر عذاب دهد. هنوز نمي داني چگونه است که زنده اي. اما از ترس و اضطراب, روح و جسمت در وحشتي شديد, گيچ مي خورد. هر گز نمي تواني بي خيال باشي و هجوم خيالات و افکار اکنده از هراس و وحشتت را ناديده بگيري. بي مهابا, فکر ها و عمل هاي وسواسي تو را به اين سو آن سو مي کشانند و تو منتظر رهايي هستي. «مردن يا زنده ماندن» شايد اکنون تو خودنباشي, يک موجود بيچاره! تنها و پريشان و سرگردان در ميان تاريکي يک بيشه زار گرفتار جانوراني درنده. آيا وقتي شهر ها خاموش مي شوند و بادها شروع به وزيدن مي کنند و آسمان مي غرد, تو اين چنين نيستي؟ به گمانم چنين مي نمايي! چرا که تو خدايي خويشتن را فراموش کرده اي!

يك پاسخ برايش بگذاريد