های سکوت کن!
ذرات هوا در بدنم فرو مي نشينند, سرم با خودش کلنجار مي رود, پاهايم ول مي شوند در جاده اي بي حد و مرز و من هي مي روم, هي مي روم تا بار بر دارم از شانه هاي کبود يک بشر بي گناه. همه جا را مي بينم! تنها ايده اي گردان در فضايي خفقان آور! ذهنم بر همه چيز مي شورد از هيچ افتادني نمي هراسد. لگد مي زنم به ديوار هاي پوشالي پرستش, مي دوم تا سر وقت جنازه ي هر چه خدا هست, زار زار بخندم و مي دوم تا خودم را به پرتگاهي برسانم که در قعرش موجودي بي انتها در ابديتي محض مي زيد. دور مي شوم از هر آبشخوري که مرا بنده خود گرداند و بي آنکه حتي لحظه اي بميرم نابودي خودم را در يک نافرجامي جذاب و آزاد, جشن مي گيرم. همه جا را دعوت مي کنم و به هيچ خدا و شيطاني اعتقاد نمي پذيرم.باور هايم را مي بوسم و سپس آن ها را يکي, يکي در جايي که هيچ وقت پيدا نخواهد شد, رها مي کنم و هر چه که فکر, اندوه, دروغ, راست, جنايت, کثافت, صداقت, زشتي, عشق و هرچه که هست و نيست را در برهه اي از زمان مي ريزم, تنها در يک خيال موهوم. هاي و هاي مي زنم به باد ولگردي تا هر چه پاسبان اخلاق هست را به سخره گيرم, گوش مي دهم, گوش مي دهم به هر موسيقي اي که از خاک مي رويد و خودم و خودم را مي گوييم؛ هيس! صداي بدبختي بشر مي آيد! هيس! ناله ي گريه ي بشر مي آيد! و من از تو مي پرسم؛ تو کي بنده شدي؟ تو کي آزاده شدي؟ آنگاه تو مي پرسي؛ مي داني روز تولد خدا کي بود؟ مي خواهم چندمين سالمرگ خدا را جشن بگيرم!هاي و هوي! سرم سوت مي کشد! سرم سوت مي کشد از اين همه پرسش! و بر خود نهيب مي زنم که هوي؛ سکوت کن! سکوت!

