نامه من یه یک دختر

  • این جا جای نیست برای گفتن پس می نویسم، برای خودم و خودم یعنی آن چه که تنها «خود» نیست. یک دنیای واقعی در شش نقطه پوچ. می بینی آدم بدها چگونه دیوانه می شوند؟ چرند و پرند می گویند، بد می شوند، ناکس از آب در می آیند. باعث پدید آمدن قصه های بد و اندوهگین می شوند. خیلی از ارزش ها را به سخره می گیرند و این آدم ها در انگاره ی مردمان خوب و بااخلاق، بدن، می فهمی، بدبد؟ راستی، آنها آیا مال همین دنیایند؟ راستی آدمند؟ خیلی ها گمان می کنند، این آدم بدها، این موجودات زشت، گناه کار و مجرم، بیمار، خودشیفته و دورو هستند. خوی سادیستی دارند و خیلی های دیگر نسبت به این ها، احساس ترحم می کنند و فکر می کنند که باید کمک شان کرد. اما…اما این تمام قصه ی زندگی آدم بدها نیست. داستان گناه کاری، مجرمیت و بد بودن یک شخص، چیزی فراتر از یک قضاوت و یک باور ساده و یک حکم سنگین است. قصه ی آدم بدها، قصه ی درازیست که در پندار یک ذهن عطشناک و جستجوگر پدید می آید و شکل های گوناگونی به خود می گیرد. اما آدم بدها … بی باید، جلوی خودم را می گیرم تا شاید تو از خواندن خسته نشوی. اما… خودم را در نقطه ای نگه می دارم و قلمم را به تو می دهم تا شاید … آری! این نقطه ها را پایانی نیست، همچنان که هق هق ابری را برای زمین شرمی نیست. این ها شور، جذبه و روند زیستن هستند. اما نمی دانم! تو شاید بدانی که این جا جایی برای گفتن نیست. پس مس نویسم. این جا ورق سفیدیست که من آن را خط خطی کردم و تو … می دانی! من از نوشتن سیر نمی شوم! اما تو شاید از خواندن، خسته شوی! پس برای تمام پندارها، تصورات و عواطفی که در یک دادگاه یک طرفه، محکوم به شاید دارزدن و شاید هم حبس ابد می شوند، من قلمم را به تو می دهم تا اگر خواستی … یک خوشبختی ابدی در آن چه که تو می خواهی و یک خواست خوشبخت، تنها شکلی از چگونگی نگاه آدم ها است. گفتم که این جا جایی نیست برای گفتن، من نوشتم. اما باز هم این صفحه تمام شد. راستی تو چه طور به زندگی نگاه می کنی؟ بگو… و یا بنویس. نه برای من. بلکه برای خودت.

يك پاسخ برايش بگذاريد