این جا جای نیست برای گفتن پس می نویسم، برای خودم و خودم یعنی آن چه که تنها «خود» نیست. یک دنیای واقعی در شش نقطه پوچ. می بینی آدم بدها چگونه دیوانه می شوند؟ چرند و پرند می گویند، بد می شوند، ناکس از آب در می آیند. باعث پدید آمدن قصه های بد و اندوهگین می شوند. خیلی از ارزش ها را به سخره می گیرند و این آدم ها در انگاره ی مردمان خوب و بااخلاق، بدن، می فهمی، بدبد؟ راستی، آنها آیا مال همین دنیایند؟ راستی آدمند؟ خیلی ها گمان می کنند، این آدم بدها، این موجودات زشت، گناه کار و مجرم، بیمار، خودشیفته و دورو هستند. خوی سادیستی دارند و خیلی های دیگر نسبت به این ها، احساس ترحم می کنند و فکر می کنند که باید کمک شان کرد. اما…اما این تمام قصه ی زندگی آدم بدها نیست. داستان گناه کاری، مجرمیت و بد بودن یک شخص، چیزی فراتر از یک قضاوت و یک باور ساده و یک حکم سنگین است. قصه ی آدم بدها، قصه ی درازیست که در پندار یک ذهن عطشناک و جستجوگر پدید می آید و شکل های گوناگونی به خود می گیرد. اما آدم بدها … بی باید، جلوی خودم را می گیرم تا شاید تو از خواندن خسته نشوی. اما… خودم را در نقطه ای نگه می دارم و قلمم را به تو می دهم تا شاید … آری! این نقطه ها را پایانی نیست، همچنان که هق هق ابری را برای زمین شرمی نیست. این ها شور، جذبه و روند زیستن هستند. اما نمی دانم! تو شاید بدانی که این جا جایی برای گفتن نیست. پس مس نویسم. این جا ورق سفیدیست که من آن را خط خطی کردم و تو … می دانی! من از نوشتن سیر نمی شوم! اما تو شاید از خواندن، خسته شوی! پس برای تمام پندارها، تصورات و عواطفی که در یک دادگاه یک طرفه، محکوم به شاید دارزدن و شاید هم حبس ابد می شوند، من قلمم را به تو می دهم تا اگر خواستی … یک خوشبختی ابدی در آن چه که تو می خواهی و یک خواست خوشبخت، تنها شکلی از چگونگی نگاه آدم ها است. گفتم که این جا جایی نیست برای گفتن، من نوشتم. اما باز هم این صفحه تمام شد. راستی تو چه طور به زندگی نگاه می کنی؟ بگو… و یا بنویس. نه برای من. بلکه برای خودت.
يك پاسخ برايش بگذاريد
چه کسی مرا می فهمد؟
آسمان آبی در تاریکی یک روند تسلسل رنگ می بازد، گرد و غبار می گیرد. ستاره ای چشمک می زند! چراغان مصنوعی بشر رنگ و وارنگ و تمامی تصنعات بشری در هیاهوی چیزی به نام زندگی می کوشند تا قدمی بردارند و نفسی بکشند. باد در پیرامون بر صفحه حیات، در حد توان خود چیزی را جابه جا می کند تا احساس بودن را به دیگران نشان دهد و بگوید هوم! هوم! من هستم و من به دور از تمامی هیاهوها، نشسته بر سنگی، بعد از گریه ای طولانی، برای خودم از خودم می گویم تا تو بخوانی!
آهسته و آهسته! بغض آلود و دیگر هیچ واژه ای حضور پیدا نمی کند. اما من می نویسم و مکتوب می کنم تا شاهدی باشد بر ادعای «من بودم!»
آهسته و آهسته با شوری عریان، برای خودم از سرگذشت یک زندگی، از جریان یک عمر می نویسم، تا تو بخوانی، ای کسی که در جستجوی خوشبختی، سنگ را به خاطر طبیعتش، محکوم به قساوت و بی رحمی می کنی!
آری من از تمامی سال های زیستن، من از تمامی سال های نبودن، من از تمامی بودن ها و نبودن ها، من از دریچه اکنون، اکنونی که تارو پودش در وسعت یک دید، دارای ارزشی باور نکردنی، حتی برای شیفتگان و فدائییان خدایگان هستی است، برای خودم کلماتی می چینم تا در جمله ای مکتوب، خودم را خوشبخت بنامم؛ «خوشبختی اذان من است» اما وقتی که تو باورت نمی شود که من در سخنانم خوشبختی را برای سنگ قائل می شوم و سکوت سنگ در لحظه جراحت روح یک انسان را نشان از قساوت آن نمی دانم، پس چگونه انتظار آن داری که وقتی من در لحظه گریستن ابر شادی می کنم، خودت را همراه من کنی؟ زیرا که تو مرا به گونه ای دیگر می خواهی و من تنها یک چیز می خواهم؛ «می خواهم خودم باشم!» برای ابدیت «می خواهم خودم باشم!» یک خود «خشنود از خواست خود!» می فهمی می خواهم برای ابدیت «خودم» باشم!
اما تو، با احساس «تملک» بر حتی «خودت»، بر «آزادی خواست» یک زندگی، حصار حصین «نفرت» می بندی. تو نمی توانی آن را به چنگ آری، لیک بر «نفرت و انزجار» خویش از آن می افزایی و این عین «اسارت» است که آدمی نتواند خویش را از احساس «مالکیت بر هستی» برهاند.
وای! کسی نمی داند من چه می گویم! من دیوانه ی آشوبگر! من ولگرد ناکس! من یاغی و طغیان گر قوانین و آداب «خوشبختی تاریخی» بشر! من متهم به اتهام «خدای کش و خوشبختی شکن» «آدم های رستگار» و من هر چه «بدن» منم. جرمم «خودبودن» گناهم «خودخواستن» و من بی شک بد بدان، به خاطر «غرور و خودخواهی» خودم در پندارهای «خود برحق» و «خود راستی» هستم.
دیگر نه شبی برایم در حال گذر است و نه روزی از پی شبی بر دشت ها چیره می شود. نه خورشیدی از پشت بام ها و نه ماهی بر با م خانه های آدم ها می گذرد و می نشیند و دگر نه چیزی به نام «خوشبختی» در انگاره و تصور و آرمان من مسبب سلب حتی چیزی به نام «بدختی و بیچارگی» کسی خواهد شد. تو را می گویم ای که هستی خویش را در «دو چیز» بودن می بینی و برای «سعادت» خود هر دو را قربانی هدف و پندار خویش می کنی! آیا در خوشبختی تو سهمی برای«گرگان» و «شیران» و «خران» و «جانی ترین» آدم ها وجود دارد؟
نکند که خوشبختی تو بر خوشبختی «مورچه گان» و «حشرات» و «جانیان» ارجحیت دارد؟
وای! چه کسی سخنان مرا می فهمد؟ وقتی می گویم و یا می نویسم، «من تنها خودم هستم» و «من تنها برای خود می خواهم» و «فقط من می خواهم نه تو». وای! چه کسی تاب می آورد سخنانم را وقتی می گویم «من هیچم، نیستم، و هیچ چیزی وجود ندارد» وای! چه کسی می فهمد و تاب می آورد هنگامی که من می گویم «هیچ چیزی به جز هیچ ارزشی ندارد».
وای! کسی مرا نمی داند! کسی مرا نمی شنود! و کسی مرا نمی بیند، وقتی که از «پله های ابدیت» راحت و آرام بالا می روم و دستانم را به هیچ باوری گره نزده ام! «هیچ؟» اما مگر می شود که بدون باوری، به باور خوشبختی رسید؟
آری چون من نه در «سطح عمود» زندگی بلکه بر «افق های» آن راه می روم. آری چون «بدایت و نهایت» در «هیچی و نبود» هر چیزی، تنها باور موجود هست.
چه کسی می فهمد گفته ی «مرگ مرده است» «زندگی زنده است» و چه کسی می فهمد «هیچ چیز نبوده و نیست»؟
اما کسی نمی داند من چه می گویم، نه «دختری» که در «آرمان» و «زیستن» من جای دارد و انتظار «واژه گان فراموش شده» را می کشد و نه آن کسی که می پندارد من «عاقلم». زیرا هر دو در حس «مالکیت» خود در مورد من «قضاوت» می کنند.
شاید! شاید که تنها «سنگ ها» مرا بفهمند که قرن هاست «متهمان» عواطف و استدلالات و قضاوت ها و پندارهای بشری هستند.
شاید! شاید که تنها «خران» درک کنند مرا که قرن هاست بار کش کیسه های پر تملک بشر هستند.
شاید! شاید «کلماتی» مرا درک کنند که عمریست صبوری حماقت بشر بر بی ظرفیتی خویش را، می کشند.
شاید! شاید چیزی بتواند مرا بفهمد که «رنج بشر» را بر دوش خویش کشیده است.
و شاید هم هیچ کس! حتی، حتی برخی اوقات «خودم!» اما تو چگونه مرا درک می کنی وقتی که من این چنین با خود سخن می گویم؟
آری من از هزار توی سخنانم با تو سخن می گویم و تو شاید در پندار خود مرا متهم به «بدنامی» کنی، اما، اما برای من که عمر درازیست در «ننگ» به سر می برم چه حاصل اگر کسی از روی تملک خواهی مرا آدمی «خوب» نام دهد؟
برای لحظه ای از نوشتن دست می کشم و می مانم! آدم ها در پندار خران! آدم ها در تصورات حشرات! آدم ها در خیال سگان! آدم ها در انگاره ی، انگاره ها! آدم ها در قالب واژگان و مفاهیم! آدم ها در ذهن آدم ها و بعد از مکثی دوباره می نویسم؛ آدم ها در هدف و نظم جهان و موجودات در پندار موجودات دیگر!
همه چیز در خوشبختی و خوشبختی در همه چیز! برای خودم «گریه» می کنم! و ناگهان «باد» بعد از درنگی کوتاه هوم! هوم! خود را آغاز می کند و من نشسته بر سنگی، به این فکر «تو دروغگوی بدجنس» خوشبختی را با خیال خوشبخت بودن خودت، تحریف می گردانی و «اکنونی بعد» باد با من سکوت می کند! و من دوباره می گویم؛ چه کسی می فهمد مرا؟ نوشته ی مرا؟ دیگر نمی نویسم؟ و برای هیچ وقت خودم را در انزوای یک «کلمه» فراموش شده، فراموش خوام کرد!
اما دستم! مدادم! ذهنم!
می خواهم بنویسم و می نویسم! چون رشته های وجودم را «حرف هایی» به هم بافیده اند که حتی، حتی اگر گوشی برای آن ها وا نشود، به صورت «مکتوب» با مدادم بر سطوح برگ هایی فریادشان خواهم زد.
وای همه ریشخندم زنند! اما چه باک؟ چه باک از بدنام شدن و شهره شهر «بدنامان» شدن و چه باک از «رسوایی» در میان «آبرومندان خوشبختی» که ادعای «درستی» و «حقیقت» و «نجابت» و «معصومیت» و «رستگاری شان»، کنایه ای بر «گناه کاری» و «نادرستی» و «باطل بودن» و «ننگ بودن» و «خباثت» یک «خواست» دیگر باشد.
وای همه ریشخندم زنند!
حتی تو!
وای همه طردم کنند!
حتی تو!
اما چه باک از زیستن بر ارتفایی که رهاوردش، «رهایی» است؟