مرد اعدامی
خودش را لابه لاي پتوي چركين كه از شدت گرد و خاک وآب دهان و بيني, رنگ و روي خود را از دست داده و رنگ و بوي لجن و كثافت به خود گرفته، جا زده و در افكاري مشوش و متضاد غرق گشته بود. از هر طرف مورد هجوم فشار هاي متفاوتي قرار گرفته و چنان محكم خود را لابه لاي پتو پيچانده و به ديوار تكيه داده بود كه بدون شك هر كسي او را مي ديد مي پنداشت سال هاي درازيست در اين جا سكونت دارد، غافل آن كه چند ساعتي از آمدنش به اين محل نمي گذشت. وقتي ديدمش، فاصله اي تقريبا سه، چهار و شايد هم پنچ قدم بيشتر با او نداشتم اما چيزي در درونم مي گفت كه نه! او اهل همين دور و برها است و شايد به دنبال فضايي براي زندگي كردن مي گردد. فضايي كه بتواند با آرامش در آن نفس بكشد. فضايي مثل فضاي رحم مادر كه در آن مردگان و زندگان خشنود و آرام مي زيند. با هر بادي كه مي وزيد و با هر صدا و جنبشي كه مي شنيد، پتو را محكم تر به دور خود مي پيچاند. گويي در تاريكي شب جنگلي تنگ به ميان جانوراني گرفتار آمده كه از هر طرف به قصد نابودي او برش هجوم مي آورند. وقتي كه به چهره بر افروخته و عبوسش كه با هر حركتي بر افروخته تر مي شد، نگاه مي كردي، دنيايي از زجر و بدبختي و رنج مي ديدي كه حاصل سال ها زندگي كردن است. اما بي شك من هنوز نمي دانستم كه او كيست. شايد مثل همه ي اين موجوداتي كه از دور و ور من و او درحال گذار هستند باشد و شايد هم كه او يكه جهاني ديگر است. آدمي كه من مي ديدم آدمي بود در ميان آدم هاي تكراري و البته با رموزي خاص كه به دنبال افشا كردن آن ها براي خود بودم. مي خواستم براي يافتن جواب معما هايي كه در مورد او در ذهنم پيدا شدند به او نزديكتر شوم. نزديك و نزديكتر! با اين تصميم من ناگهان او که تا به کنون مثل جسدي بي جان مي نمود, جنبي خورد و پتو را از روي صورتش برداشت, آرام و مهربان به نظر مي رسيد! اما اگر کمي در چين و چروک صورتش دقيق تر مي شدي و به گردش مردمک چشمانش زل مي زدي, غوغايي شگرف از افکار افسرده و آرزوهاي بر باد رفته مي توانستي پيدا کني! هر نفسي که مي کشيد گويي که با هر ذره اش, دنيايي از غم و غصه همراه خشونت به بيرون مي ريخت, اما مثل اين که غم و غصه هايش تمام ناشدني بودند و هر چه تند تر نفس مي زد, هيچ تاثيري بر کاهش آن ها نداشت.
پر بود از آرزو و روياهاي شکست خورده! آيا واقعا او يک مرد شکست خورده و ناکام بود! راستي دليل ناکامي او چه مي توانست باشد؟ سرنوشت يا اختيار؟ وقتي که نگاش مي کردي خطوط چهره اش نشان از روزهاي رنج بار و لحظات سخت و تلخ و شايد هم جواني اي عياش و خوش گذران, مي داد! اما آيا او وقتي هم براي خوش بودن داشته است؟
آخه پيشوني اش مث زمين ها شخم زده پر بود از شيار هاي عميق که جايگاه تمامي خاطرات تلخ و شيرين او بودند. آيا تقدير براي او اين شيار ها را کشيده بود يا اين که همه ي آن ها حاصل تصميمات يک عمر زندگي خودش بودند؟
به خاطر اين که براي اين سوال ها و معماها, جوابي بيابم, مي بايست که جلوتر مي رفتم.
پتو را از روي سرش برداشته و تا گردن به دور خودش پيچاند. زير چمي نگاهي بهش انداختم. خواستم که جلو تر بروم اما وقتي که متوجه شد دارم زير چشمي نگاهش مي کنم, مث کسي که مي خواهد خودش را از گناه يا جرمي و خطايي تبرئه کند, جسم عجيب و غريبش را لابه لاي پتو پنهان نمود و دوباره پتو را به دور خودش پيچاند.
مرد ميانسالي نشان مي داد! با کمي خستگي و افسردگي, چهل, چهل و پنج سالي از تولد و آمدنش به اين دنيا مي گذشت. شايد هنگامي که مادرش او را زاييده بود, درد سختي کشيد. چرا که جثه اي درشت و قوي داشت.
احتمالا دوران جواني سخت و بي بند قيد و بندي را پشت سر گذاشته و مدام ول مي گشت. شايد هم که اصلا اين چنين نبود.
وقتي که از ترس نزديک شدن من به خودش يا هر چيز ديگري, پتو را به دور خودش پيچاند و خودش را لابه لاي پتو قايم کرد, با خودم گفتم که شايد نزديک شدن من موجب رنج و عذاب بيشتر او مي شود. پس بهتره که به او نزديک نشوم و راحتش بزارم.
فکر مي کنم مرد ميان سال با ريش بلند و موهاي سياه و سفيدش که در گذر ايام غبار گرفته بودند از اين تصمصم من نفسي راحت کشيد و براي همين دوباره پتو را از سرو صو رتش بر روي شانه هايش انداخت.
او در کنار خيابان اصلي شهر به ديوار ساختمان دادگاه تکيه داده بود و پچ پچي را با خودش شروع کرد. به هيچ وجه کسي نمي توانست از پچ پچ او سر در بياورد.
به نظر مي رسيد هيچ شاکي اي نداشت. اما چرا اين جا نششسته. آيا دادگاه او را فرا خوانده بود يا خودش براي اعتراف يه گناه و جرمي, در اين جا حضور پيدا کرده است؟
لحظه ساکت شد! سپس دست راستش را در جيب فرو برد و سيگاري درآورد و بر لب گذاشت. سفيدي پوست انگشتان دستش زير لايه اي ازچرک سياه و دربرابر برودت سرما قرمز شده و به شدت مي لرزيدند, اولين چوب کبريت را به جعبه کبريت کشيد تا سيگار خود را روشن کند. اما هم اين که خواست آتيش بزند, چوب از وسط دو نيم شد و نيمش ميان زانوان و نيم دگيرش در دستش ماند.
کمي مکث کرد! حالتي از هيجان ها گوناگون او را در برگرفته بود. خشم, راحتي, انتقام و هنوز در حال لرزيدن بود. نگاهي آميخته با تفکر و انتقام به چوب کبريت انداخت و سپس دومين چوب کبربيت را از درون جعبه بيرون کشيد. نگاهي به اطراف خود افکند و شانه هاياش را بالا انداخت. پتو از روي شانه هايش براي لحظه اي تا کمرش سر خورد اما با عملي سريع او را بالا کشيد. باورم نمي شد. مردي که تا کنون مي پنداشتي که يک جسد نيمه جان بيش نيست, اينچنين نيرويي عظيم در وجود او باشد.
سيگار ميان لبانش هنوز منتظر تصميم او بودند و او به چوب کبريت زل زده بود. شايد که آخرين لحظات عمر او را برايش آمرزش مي کرد و از اين که عمرش بايد به دست او پايان پذيرد, ابراز تاسف مي کرد.
پلک هايش در ميان باز و بسته بودن در حال بالا و پايين بودند که دوباره با حرکتي برق آسا چوب کبريت را برجعبه کشيد. وقتي که چشمانش را باز کرد نه خبر از آتيش بود و نه خبر از نيمي از چوب کبريت. تکرار گذشته!
آيا زندگيش مدام مث همين لحظه بود؟
اين بار با نفرتي جنون آميز چوب را به ميان زانوانش انداخت و بي درنگ سومين, چهارمين و همين طوري پشت سر هم چوب کبريت ها در دستش مي شکستند و او آن ها را به ميان زانوانش رها مي کرد.
بارها و بارها همين عمل را تکرار کرد. اما هر بار يا چوب کبريت مي شکست يا بعد از اين که چوب کبريت آتيش مي گرفت, بادي مي وزيد و نرسيده به سيگار آن را خاموش مي کرد. گويي همه سر ناسازگاري و جنگ با او داشتند!
مبارزه اي عجيب و سخت نابرابر بين او و باد و چوب کبريت ها و شايد هم سيگار و نيروي هاي نامرئي ديگري در گرفته بود.
نفس عميقي کشيد و دوباره از نوع شروع کرد.
هنگامي که براي بار دوم تعداد چوب کبريت هاي شکسته و آن هايي که باد خاموششان کرد, به عدد ده رسيد, بالاخره موفق شد با کمک پتو که آن را در برابر باد به عنوان محافظ ازش استفاده کرده بود, سيگارش را آتيش بزند.
دود غليظي از سيگارش به هوا برخواست. و بالاي سرش غباري از دود جمع شده بود. آنگاري که در حال چيدن توطئه اي براي نابودي او بودند.
به خاطر اين موفقيت مهم در زندگيش, مشتي بر همه ي عواملي که با لج مي کردند و در برابر او ايستادگي و مانع از تحقق آرزوها و اهداف او مي شدند, زد. به گمانم اين پيروزي را در دل خودش به خود تبريک گفت.
در اين هنگام که مرد سرگرم کلنجار رفتن با خود و زندگيش بود, زني آن طرفتراز در دادگاه با حالي زار و التماس کنان دست به دامان ماموري بيرون آمد.
خانم هيج راهي نيست! شوهر شما طبق نظر قاضي دادگاه محکوم شناخته شده است. او آدم کشته! خواهش مي کنم از اين جا دور شيد! از دست من هيچ کاري بر نمي آيد. لطفا برويد!
مامور رن را دم در داگاه به حال خودش رها کرد و زن مدام مي گريست و ناله مي کرد.
کساني که از دم در دادگاه مي گذشتند, هنگام يکه زن را مي ديدند با نگاهي ترحم انگيز خود را از او دور مي کردند. گويي که نزديکي به زن موجب اتهامي سنگين بود و همه در پي دوري از اين اتهام و مجازات بودند.
اطراف مرد پر شده بود از چوب کبريت هاي شکسته و سوخته و ته مانده ي سيگار. سرش را بلند کرد و نگاهش را که به ميان زانوانش پايين افتاده بود برداشت و رو به زن گفت: آخه زن چرا گريه مي کني؟ آخه من که کسي نبودم که با رفتن من شما و اون ريزه ميزه ها بخواهند براي نبود من دلتنگ بشند!
پاشو پاشو برو خونه مواظب بچه هات باش.
زن ساکت و مغموم به نقطه اي دور خارج از شهر چشم دوخته بود! آيا او منتظر کمکي بود؟ آيا او هنوز اميدوار بود؟
خورشي رفته رفته به سمت غروب مي رفت و هوا تاريک و تارک تر مي شد. گويي هر دو از چيزي با واقعه اي در حال فرار هستند.
همه چيز ساکت بود و ديگر حتي از لجاجت اون باد نيز خبري نبود!
آيا اين به خاطر آن بود که آن مرد ديگر وجود نداشت؟ راستي او از کي تا به حال اين جا منتظر همچين لحظه اي بوده؟ آيا او به اين واقعه فکر کرده بود؟ بي شک آري؟
با خودم گفتم که چه قدر ساده و عجيب! آدم ها به دنيا مي آيند و بعد براي هميشه آن مرد مرا ترک کرد و البته شايد هم من او را! مامور گفت: وقتشه بايد بريم!

