محکومیت محکوم!

تاريك كه شد/ برگي افتاد/ چيزي نبود/ تنها رنگي به رنگي افتاد/ جهان يكسان خاموش/ من مي پايدم/ ستاره اي به سنگي افتاد/ راست بود/ تاريكي، ترس، دلهره و دروغ قاتل لذت بود/ آري سرنوشت زندگي راست بود/ آيا نه اينكه زندگي مقتول بود/ همه جا پنهاني/ جاني/ كسي رويداد را حكمتي خير مي دانست/ و جاني در خاموشي جهان به كمك توجيه حكمت خير/ جنايت مي كرد/ تاريك شد/ ابرها در هم گره خوردند/ صاعقه/ و باد/ برق آبادي از دوش دكل ها برداشته شد/ جاده ميزبان خاموشي/ وحشت در خاموشي و عابران/ هوم!/ و عابران در پناه تنه هاي پلاسيده درختان مي نگريستند/ جاني همه جا/ حتا در خاموشي انديشه/ وسواس كشتن مي انداخت/ نفس خيابان بند/ پلك كوچه ها بر هم نشست/ تيرگي بر بام شهر/ و سايه بام شهر بر بام خانه ها/ نظم آبادي فرو ريخت/ شكل اشيا در هم شكست/ و سرزمين در اضطراب مرگ/ و خاك در بيم شكاف/ و آسمان در وهم ريزش/ و/ و و قت آرميدن خيال ها/ وقت خواب رفتن پاسبان ها/ دزدي كه مي رفت تا حكم ناقص عدالت را اجرا كند/ به دستور مصلحت به چوبه دار آويخته شد/ داوري كه مي رفت تا بر جايگاه ستمكاري نشيند/ همان دزد/ و گداي كه حقيقت را برحق خدشه دار مي كرد/ در پيشگاه قدرت محكوم به اعدام نمود/ جرم دزد و گدا/ فاش گويي ظلم عدل به آزادي/ و پي بردن به تبعيض برابري بود/ عجبا!/ حكم به محكوميت/ محكومي!

يك پاسخ برايش بگذاريد