قصه ماندن و رفتن
گاهي مي مانم که چگونه آغاز کنم! از چه بگوييم و به چه نقطه اي چشم بدوزم تا تمرکز خود را براي يک لحظه ي شاداب و زيبا باز يابم.
خسته مي شوم از چيزي که هيچ وقت به آن فکر نمي کنم! «خستگي و ياس»
پلک که بر هم مي نهم, مي بينم نه! اين خستگي نيست! اين دغدغه ي چگونه زيستن است. دغدغه چگونهخوشبخت شدن!
دوباره مي خواهم شروع کنم اما باز مي مانم!
مي مانم و بي تابي مي کنم براي دويدن در سرزميني سبز و زيبا!
بي قرار مي شوم! بي قرار اين که چگونه و چرا من هرگز جوابي براي زنده ماندن نمي يابم!
چرا من «بايدي» براي زيستن ندارم؟
احساساتم به جوش مي آيند و عواطفم خروشان و پر هياهو از اين کلنجار و بگو مگوي خيالات دروني, پر ايده مي شوند براي زندگي کردن.
اما ناگهان در کشمکش ماندن و رفتن به چيزي مي رسم که مي پرسد؛ آيا تو يک جنگجو و مبارز زندگي هستي؟
بعد از مکثي محکم به خود مي گوييم آيا تو يک مبارز هستي؟
دشمنت کيست اگر مبارزي؟
آرزوهايت؟ ميل و خواسته هايت؟ يا همان «بايد» زيستن؟
باز مي مان از يافتن اين همه پاسخ! مي مانم که در اين کشاکش آيا حقيقتي وجود دارد؟
مي مانم!
اما براي يک لحظه در تصور خود تولدم را ياد م مي آيد!
قصه جورواجور زندگي!
حکايت من, حکايت هيچي و پيچش است. حکايتي غريب و ساده! اما فراموش شده و براي همين است من شب که به خواب مي روم در تداعي زنجير وار خاطرات کهن خويش, دنيايي از آرزوهاي سرکوب شده با تنشي مهيب مي بينم که گويي به دست تقدير تصمصيم يک بشر بر روي هم تل انبار شده اند.
ذهنم را مي کاوم! و ناگهان تصميمي مي گيرم که خودم از آن به وجد مي آيم!
تصميمي ساده و خالي از هر نوع دغدغه ي بودن و نبودن! تصميمي که مرا خودم مي کند و ديگر دغدغه ي چگونه زيستن ندارم!
و براي همين نيز است که من مي گوييم؛ دوران بدي نيست! گرچه اهاليش تو را ناباب و گناهگار خطاب مي کنند!
گويي داستان دارد به درازا مي کشد!
اما آيا چيزي که هست همين نيست؟

