شکوه زندگی من

هوايي سر است! سرد سرد! يخبنداني بي رحم و قشنگ، نگاهم را نوازش مي كند و باز هوايي سرد سرد است! اين را گونه هايم كه از ديدار سرما، سرخ سرخ شده اند، حس مي كنند و همچنين انگشتان نحيف و مشتاق دست هايم كه نمي دانم چه شان شده است و براي چه طبيعت خود را به رنگ سفيد باخته اند. آب هاي زير اين يخبندان جاريند و هيچ پرنده اي بر شاخه ساري، ديگر مثل فصل بهار براي برگ ها و ساقه ها و شاخه ها و زمين آواز نمي خواند، چرا كه اين ها همه خود بسان پرنده اي چه چه مي زننند! هر دم ابرهايي در هم مي شوند وسياهه ايي زيبا، برزمين رخ مي گشايد و آنگاه كه من نمي دانم خورشيد در كجاي آسمان خلوت گزيده است، ماه ديگر براي عشق بازي منتظر شب نمي ماند و بر پشت تپه هاي ابر بر تخته خواب نرم خويش دراز مي كشد تا شايد در روياي شبانگاه خود عشق بازي كند و همه ستارگان به پشت ابر ها لم داده اند تا نظاره گر اين شكوه باشند.

لحظه هاي غريب و آشنا مي گذرند و من هي مي شمارم؛ هيچ، هيچ، هيچ و لحظه اي نيز مي خندم! ناگهان مي دوم! علف هاي را مي بينم كه به نازكي اندام خود، راه خويش را تا معبد سبز شدن به همراه تاريكي، آهسته و با وقار مي پيمايند و چنان دلفريب قدم بر مي دارند كه چشم محو و مجذوب رقص قدم هايشان مي شود! بي آن كه لحظه اي خم شوم، نفسي مي كشم! وا! چه طراوتي! چه شادابي عظيمي دارد اين ذرات زيستن و مردن و اين هواي ناكجاآباد من! دستانم را مي گشايم! پلك هايم را مي بندم! پاهايم متين و استوار و فكرم دور دور همين دورها، همين بر ها! دلم گرم مي شود، گرم گرم! گويي آتشداني ابدي مي سوزد! و ناگهان باد مي وزد! مثل هر بار خواستن من! مثل هر بار شادابي من! موهايم تارتار مي شوند! چه زيبايي بي نظير و فرهمندي! دلم مي گويد برخيز اي ساكن آرزوهاي ناب و شاد! برخيز اي اراده جاودانه ي شادي! برخيز اي تمام فكر و احساس خوشبختي! ناگهان دوباره، باد مثل هر بار مي وزد و من براي لحظه اي خود را به باد مي سپارم تا شايد بادي ديگر يابم! سرزميني ابدي تا تمام خوشبختي هايم را بيافشانم! همچنان كه اينك مي فشانم!

 

يك پاسخ برايش بگذاريد