جهان موهوم بشر

نه ماه پيداست, نه خورشيد و نه ستاره اي. بام هاي خانه ها شهر فرورفته در تاريي يک شب ترسناک و موهوم . تنها چراغان مصنوعي بشر روشن اند که آن ها نيز گه گاه خاموش مي شوند. هوم! هوم! اين است تنها صداي که از جهان بر مي خيزد. و زمين بر قدمت خويش نهيب مي زند؛ اي آغوش بي پرواي بشر! باز شو! باز شو! وقت محاکمه ي يک رويداد است. آيا تو براي بشر شهادت مي دهي که او بي گناهست؟سايه ها بي صاحب خويش راه مي روند و تنها چيزي که بر پشت بام هاي شهر مي نشيند, يادي از شب هاي مهتابي است و بشر غوغايي ديگر آن شورش کهن را ندارد. هش! رهگذران از سايه هاي افتاده بر ديوار ها و کوچه هاي بن بست شهر به وحشت مي افتند و باز براي چندمين بار بشر مشکوک به ايمان خود, از آينده مي هراسد.هيس!صدايي مي آيد!هيس! بگذار ببينيم آن صداي چيست؟همه جا مبهم مي شود و رهگذران هر چه فکر مي کنند, پي به آواي مردن نمي برند.و دوباره مثل هميشه گوش ها از شک و ترديد نگاه دچار توهم مي شوند. و بشر براي جاودانگي آرامش و سعادت خود, بهشتي مي سازد که حاضر نيست قمسمتي از آن را به شيطان بدهد. اما شيطان بر او مي خندد.

پاسخ دهید