تو آيا بيداري؟
اگر شب بود، می گفتم ستاره گان را ببین! من بغضم، می گیرد! اگر روز بود، می گفتم: خورشید، نه! آسمان نه! بشر را ببین! و تو فریادی! نه سکوت کن! تا به تو بگویم، از انگار دانایی، یک دانه آدم.
اگر شب بود، اگر روز! به تو می گفتم بشر را ببین!! اما تو من نیستی، شاید من تو باشم، اما تو شاید بیدار نیستی، تا بدانی، هر شب من برای بیداری تو، سپیده ای در فریاد یک آرمان، به آرزو می نشانم. آیا باور داری در شب خوشبختی بشر، ستارگان به نشان عظمت یک گناه، همه می ریزند؟ یک گناه کودکی و شاید هم، هم خوابگی با یک آرزو و شاید هم، گناه معصومیت، پیری! و آیا باور داری که کوه ها، رفیق شفیق اراده آدمی، دود کنان آسمان را آوار یک بی نهایت، تاریخ حسرت علاقه ی زمین گردانند.
مگر تو خوابی؟ ای فریاد من! مگر تو خوابی؟ ای دورترین نقطه آرمان بشر! که عشق دست به رسوایی زمین زده است. مگر آسمانت، فریب لالایی، یک دایه ی زیبارو را خورده است که اینچنین خوابی و در خوابت رویای هم خوابگی با خدای زنان را می بینی؟ مگر تو، گول ناز یک دختر باکره که ادعای خدایی را دارد، خورده ای که بسان همان لحظه، خمار مستانگی لمس تن جذاب او شده ای و به خویش می گویی چه زندگی دل انگیزی و خودت را تنهای تنها ، بی آنکه از عمل خود برای دیگران، حتی یک دانه ریگ سوخته بیابان، سهمی قائل شوی، دوباره خمار همان عمل می شوی؟
بگذار، بگذار کمی در ژرفای نگاهت، چشم اندازد، این اهریمن گناه و بگذار آرزو های عفریت نشان داده شده آرزو، یک شب در آغوش نگاهت بخوابند تا حس کنی که خدایگان مصنوعی بشر، بر من تنها چقدر شلاق «نباید» نواخته اند.
نه تو بیداری، انگاری و نه شبی در گذر است و نه هیچ صدایی نابربری بشر با بشر را داد می زند. من تمام نخواهم شد… تو آیا هنوز خوابی؟

