به کدامین گناه

سرا پا شوق بوديم وقتي در فکر آزادي بوديم، با خود مي پنداشتيم که روزي بتوانيم در پي آرزوي خود باشيم و به آن برسيم. آزادي! آزادي! رها شدن و نفس کشيدن! اينکه ديگرازدست بابا آب نخوريم! ديگر از درد نگفتن گفته هايمان غصه نخوريم! واينکه ديگر از بودن و زيستنمان زجر نکشيم! به هري دري زديم و از هر دري وارد شديم، تا بدينجا رسيديم! دامنه دشت! ابتداي کوهستان! ميانه راه!  گذشته را با همه ي نامردي هايش فراموش کرديم و گفتيم آينده مهربان است.

آمديم و تا مي خواستيم نفس بکشيم، گفتند: مزاحم! گذشتيم اما در خاطرمان ماند! به راه افتاديم! از برهوتي گذشتيم و آنگاه تشنه امان شد. بر سر چشمه اي فرود آمديم، آرام و آهسته کفش هايمان را در آورديم و نشستيم. لبانمان خشک بود و تنمان شوق يک آبتني، ليک رخت هايمان را نيز، اما به ذهنمان خطور کرد که شايد در پايين دست کفتري آب مي خورد، آب را گل نکنيم. آرام لباسمان را پوشيديم و دستانمان را براي برداشتن جرعه اي آب به سمت چشمه فرو برديم، ناگهان سنگي سخت، برق آسا در آب افکنده شد. هراسان اطرافمان رانگاه کرديم، پاسباني ديديم ايستاده، هان چه شده جناب؟

تو حق نوشيدن نداري! اين چشمه ديگران است.

جناب ما هم از ديگرانيم!

 شانه هايش را بالا انداخت و گفت خفه شو و گرنه يک گلوله توي مغزت خالي مي کنم!

باخود گفتم اشکالي ندارد، فردا خدا باران مي بارد!

برخاستيم! اما يادش در خاطرمان ماند، کفش هايمان را پوشيديم و به راه افتاديم. به باغي رسيديم، وارد باغ شديم، زير درختي نشستيم و لحظه اي چشمانمان را فرو بستيم تا کمي از هواي خوش باغ لذت ببريم، اما يادمان آمد، رسالت مان و گفتيم نبايد چشم فروبست! به پا خواستيم و اراده مان را استوار گردانيديم و گفتيم که ميوه اي نيز از اين باغ براي سفرمان بچينيم. هراسان گذشته را فراموش کرديم و دستانمان را براي چيدن سيبي برديم، ناخودآگاه لرزيديم و هم اينکه انگشتانمان پوست سيب را لمس کردند، ترکه اي بر دستانمان فرود آمد و ضربه ي سوزناکش سخت پريشانمان کرد، گذشته نمايان شد!

داد زديم آخه، آخه مگه چه گناهي مرتکب شديم، مگر مي خواستيم ميوه کدامين خدا را بچينيم که اين گونه ترکه ممنوعه برمان ضربه مي زند؟

ديديم تابلوي آنطرفتر خود نمايي مي کند «باغ ممنوعه خدايان»

 داد زدم؛ چشمه ممنوعه خدايان، جنگل ممنوعه خدايان، گلستان ممنوعه خدايان، درياي ممنوعه خدايان، جاده ممنوعه خدايان، کوچه ممنوعه خدايان، کاخ ممنوعه خدايان، شراب ممنوعه خدايان، دختر ممنوعه خدايان، خر ممنوعه خدايان، سگ ممنوعه خدايان، عشق ممنوعه خدايان، زهر ممنوعه خدايان، بيا اين لجنزار هم براي خدايان و بي آنکه لحظه اي درنگ کنم به راه افتادم، نه از ترس ترکه خدايان، نه از ترس سنگ و بند پاسبانان، نه از ترس مردن بلکه تنها براي رسالتم، تنها براي فهميدن چرايي وجود اين خدايان، تنها براي آزادي رفتم تا که برچينم هرچه بند و بگسلم هر چه زنجير را.   

يك پاسخ برايش بگذاريد