با كسي كه…

 بي شب و روز خفته در رويايي سنگين وموهوم, من, هر چه آرزوست را خواب مي بينم و چنان با دو دست خود بر ديدگانم رنگ مستي مي کشم که پلک هايم, راستي و حقيقت اين لحظه را فاش مي گويند؛ لحظه هايي بي مانند, پر شور و هيجان, لاابالي ترين طريقت زيستن!

لحظه هايي که هيچي وجود, در ايوان چشم, لب را به خنده وا مي دارد تا مبادا کسي گمان برد که اين لاابالي از بي معرفتي و سرخوشي خويش چنين, زماني که گل پژمرده و بلبل ساکت و تنها ست, لب به خنده بر مي گشايد و مبادا کسي او را در چنين حالتي هرزه گر زشت صدا زند, گرچه هيچ اباي نيز از آن نيست. 

هي «من» آیا تو را هدفي نيست که چنين دست بر آرزوهاي خويش مي گذاري؟ آيا چيزي ديده اي که چنين در مسير نگاهت, مي نشيني و دانه دانه آرزوها و خواسته هايت را در خاکي مي کاري که تنها جاي پايت درآن شايد بماند؟

آري تو را «من» مي شناسم! شايد در افقي ديگر و در لحظه اي ديگر تو را بيابم. گر چه اکنون تمناي بوسيدن لبانت را هر خواسته اي جار مي زند. اما «من» تو را مي شناسم. ولي باور دارم که هيچ واژه اي براي ناميدنت به آن زاده نشد. تو…

يك پاسخ برايش بگذاريد