آدم هاي خيالي

صداي غرش ابر, جنب و جوشي خارج از معمول به همه جا بخشيده بود. عابران تند تر و ماشين هاي رنگارنگ با مدل هاي مختلف و سرنشينان و مسافرانشان سرعت بيشتري به چرخ هاي خود دادند. البته اين کار هميشگي آدم هاست. هر وقتي سوار چيزي مي شوند ديگه سر از پا نمي شناسند و انگار نه انگار که يه روزي بالاخره پياده مي شوند.

 همه تند کرده بودند, مثل اين بود که انگاري واقعه اي عظيم در راه است. واقعه اي که پيام آورش صداي مهيبي بود که از گوشه ي شمالي آسمان شهر برخواسته بود. 

زيپ کاپشنم را بالا کشيدم و آب بيني ام را که از شدت سرما سرازير شده بود, پاک کردم و سپس دست هايم را به حالت مچ کرده در جيب هاي کاپشنم فرو بردم. گام هايم را با کنترل ذهنم برداشتم, يک, دو, سه و همين طوري مي رفتم. نه بسه ديگه! بهتره برم بگيرم بخوابم! دو سه قطره اي باران بر گونه هايم خورد, هنوز مردد بودم, نگاهي به پشت سرم انداختم, هنوز از دانشگاه فاصله زيادي نگرفته ام , بهتره تا دور نشدم برگردم, نه يه خورده بيشتر مي رم! دو سه قدم ديگه برداشتم و صدو پنجاه قدم ديگه که نيمي در نيم ساعت و نيمي ديگر در مدت ده دقيقه. هنگامي که از روبروي مخابرات رد شدم, وسوسه تلفن زدن به سرم زد, اما پول نداشتم, در واقع پول داشتم اما براي اين کار نه! مخابرات, کافي نت, کافي شاپ, سوپري, داروخانه و ده, بيست, سي و نمي دانم چند تاي ديگه مثل همين جور جاه ها که آدم هاي جور واجور, مدام به آن جا وارد و خارج مي شدند, به هر کدام که نگاه مي کردم, رنگ و رويي براق داشتند. اما انگاري که يه چيزهايي را مي خواهند به اين آدم ها بگويند که نمي توانند يا اين که آدم ها مهل شان نمي گذارند. از جلوي همه ي اين ها که رد مي شدم باز بر تعداد آن ها افزوده مي شد, مثل اين بود که دوباره زاييده مي شوند يا اين که هر جا کي مي رفتي همراهت بودند. تمام ناشدني و سمچ!

نزديک قصابي که رسيدم, پاهايم خود به خود, بدون آگاهي, من صد و هشتاد درجه چرخيدند و خودم را در مسير مخالف حرکت قبلي ام يافتم. مثل اين بود که دارم عقب, عقب راه مي روم. اما نه واقعا اين طوري نبود. گام هايم را آرام و آهسته بر مي داشتم و از روبروي همان جاها و همان آدم هايي که مثل مجسمه و مانکن در پياده رو و گوشه و کنار خيابان ايستاده بودند, دوباره رد شدم. طبق معمول متلک نثار هم ديگر مي کردند و مثل هميشه برحسب عادت خود گويي شاد و سرخوش اند. 

«آدم هاي مست با خواب هاي افسرده» اين ريختي بودند و اين تنها حقيقتي بود که در مورد آن ها خيلي هم دور از ذهن و غير واقعی نبود. مي شد از طريق حرکات و رفتار آن ها به ذهن و افکارشان راه يافت. اما حيف که بارش باران شروع شد و گرنه مي شد به راحتي فهميد که همين پسرکنار جدول که به تنه درخت لم داده و زنجيري را به دور دستانش مي چرخاند, چه نيتي دارد و هدفش از ايستادن در اين جا چيست. يا کمي آن طرف تر آن دختر لاغراندام که از شدت سرما به حالت جنيني در آمده است و از صاحب مغازه قيمت ميوها را مي پرسد و بعدش بدون اين که چيزي بخرد شانه هايش را بالا مي اندازد و مي رود, چه فحش ها و بد بيراهايي به خيلي ها نگفته و مي شد به راحتي پي برد, همين مردمان که اين همه پر جنب و جوش اند, چه قدر زندگي را دوست دارند و از مرگ مي ترسند. اما گاهي هزار جور فحش و ناسزا نثار زندگي شان مي کنند.

لحظه اي هوا تاريک تر شد, نگاهي به آسمان افکندم, فقط يک و دو ستاره پيدا کردم. هنوز در آسمان و لابه لاي ابرها سير مي کردم که يک دفعه دردي در انگشت شصت پاي راست از تمام بدنم گذشت و دردي عميق در مغزم ايجاد کرد. فکر مي کنم يه ريگي توي کفشم بود, بي خيالش! لحظه اي سرماي شديدي را بر تنم حس کردم و لحظه اي بعد فهميدم که چقدر گرمم است. هواي سرد و گرمي دور وبرم را احاطه کرده بود, حس مي کردم به خاطر وجود افکارم بود. نمي دانم که تند مي رفتم يا يواش, اما هم اين که از روبروي آخرين سوپري رد شدم, دختري که ده, بيست قدم جلو تر از من راه مي رفت, برگشت و با صدايي خشمگين و نفرت انگيز گفت: بي شعور عوضي خفه شو! مگه پدر و مادرت هيچي يادت ندادند؟ مگه خودت ناموس نداري؟ شما ظرفيت هيچي رو نداريد! توله سگ کثافت!

 هاج و اج ماندم, دست هايم در جيبم خشکشان زد و تپش قلبم تند و تند مي زد! آخه من که چيزي به اين دختره نگفتم. ميخ کوب شدم و منتظر شنيدن فحش هاي بعدي دختره بودم. 

بچه حرومزاده! خفه شو کثافت!

چرا من هيچي بهش نمي گم! هر کاري کردم تا خودم را راضي کنم و يه حرفي بزنم نتونستم. 

عوضي بچه حروم! 

يه بند فحش مي داد. دست هايم را از جيب بيرون آوردم, کمي به هم ماليدم, آب دهنم را قورت دادم و گلويم را صاف کردم. هي دخت…

 برو بابا کي به تو نگاه کرد! دختره از خود راضي, فکر کردي خيلي خوشگلي؟

 يعني چه من که پسرم! کثافت تخمه حروم و تخمه سگ هم خودتي! حالا هم برو گم شو! 

چشمهايم را بستم ويواشکي به پشت سرم نگاه انداختم. وقتي چشم هايم را باز کردم, آرامشي سراسر وجودم را فرا گرفت و نفسي راحت کشيدم. چه قدر سخت و وحشتناک بود. عين يه کابوس وحشتاک! دست هايم را که هشياري خودشان را بدست آورده بودند را درون جيبم هايم فرو بردم, آب بيني ام که چند لحظه اي فرصت پيدا کرد و سرازير شده بود را بالا کشيدم و دوباره درد انگشت شصت پاي راستم از همان مسير قبلي, مخم را به واکنش وا داشت. بي خيال! وقتي بيدار شدم, حدود ده بيست دقيقه از وقت شروع جلسه ي امتحان درس اعتيادم گذشت!

يك پاسخ برايش بگذاريد