« ديوانگي»

سرم درد مي گيرد! خم وپيچ جاده ها، بر پاهايم، پاهاي برهنه ا م! سنگ نامردي مي زند!  تاريکي دشت ها، بر چشمانم، زخم جهالت مي پاشند! بر سنگفرش کوچه ها، جاي پاي دوستي نيست، اگر هم هست، گرسنه و به کمين جيب آزرده من نشسته!راه مي روم! آري، راه مي روم! اما نه من که زنجيره گذشته هستم!  پس چگونه؟ چگونه حرکت مي کنم؟ هان شايد توهم باشد! شايد خواب! شايد..و شايد نمي دانم! دستي بر صورتم مي کشم! داد مي زنم! نه! نه! من اگاهم من بيدارم! ببين مرا! من فرياد مي کشم! مگر مي شود فريادم، بي جواب؟ من راه مي روم! من خواب نيستم! اما چشمانم پيله ساختن خود را مي بينند.چه کسي مي سازد؟ چه کسي؟ راست مي گويم! ها! راست ! چه کسي مي سازد؟من آنجا را آن دور دست هاي قانون را چنگ مي زنم! نه! نه! من خواب نيستم! من توهم ندارم! اما دلم آشفته! ذهنم پريشان! آخه پشت آن ديوار قانون، صداهايي مي شنوم و شايدهم سايه هايي که هجوم مي آورند بر قلب زرد انديشه ها!در دو سويم، هواي فشرده حماقت نشسته است و باد هاي خشک خداپرستي، هوم هوم مي کنند! من نمي دانم! نمي دانم و نمي خواهم که ايمان بياورم، به فصل سر خدايان! من پائيز را دوست دارم! اگر چه پژمرده و مرموز است، اما رواني پاک دارد!آري، آري به يقين مي گويم و شک راه دارد به کلبه ام. من بهار خدايان را نمي پسندم! و از چشمه اي که بايد از آن، آب حقارت نوشيد نخواهم نوشيد.رهايم کنيد! بجايم بگذاريد! جانم را گر مي خواهيد، گيريد، بگيريد. اما من بنده نمي شوم! من هماني هستم که خود خواهم. آري خدايم!در شباهنگام، نخواهم خوابيد! من به پي، اعتقاد شب تاب ها، به پي اعتقاد، شب پره ها، خواهم گشت! من به پي، ايمان خش خش برگ سبزي خواهم دويد که در تاريکي شب، هوشمندانه گام برمي دارد! من به پي، هوس نسيمي مي روم که دزدانه و بي باک، به آغوش گلها سرک مي کشد! من نخواهم خوابيد! با پاي برهنه، پلکان بسته، نرم نرمک، از شن و ماسه هاي ساحل، به دل دريا مي زنم! آري، من نخواهم خوابيد! من عريان، به بسترعقل مي روم تا عشق را سه صوت معنا کنم و در کفه يک عمر بي خيالي اندازم! هاي و هوي کنان! به کوه مي زنم! همچون گنجشککي تنها مي روم، تا ته برگ سبزي که زردي آن خفته و آرميده است! و بسان عقابي، برغرور، صخره اي مي نشينم و داد مي زنم! آهاي! اوهوي! من آزادم! من آزادم!  

يك پاسخ برايش بگذاريد