«گاريچي»

مثل باد که خس و خاشاک را از زمين بر مي کند، از کنار جاده مي قاپيدشان، بغل جاده اي ها، مسافران کوچک و شايد اميد هاي زندگي يک راننده تاکسي، بده بستاني جالب بود. تو مرا سوار مي کني، مي بري، قانون هم مي گويد بده. چه قانون رايج و بي دردسري، بدون هيچ سرو صداي آدمها را مجبور به انجام خود مي کند.

 ما را هم قاپيد، سوار تاکسي شديم، آقا مستقيم.

«اهم». چراغ اولي سبز بود، چراغ تقاطع بعدي که رسيديم قرمز، بعد از اينکه مامور آهني قانون رنگ چشمش را به نشان اجازه عبور براي ما عوض کرد، چند متري که از تقاطع دور شديم، جاده يک طرفه بود. مرد عينکي« راننده تاکسي» با فرمان ماشين ور مي رفت و مدام حرف مي زد؛ اين چه وضعيه، نمي تونيم زنگي کنيم، سخته. 

چي شده حاج آقا؟

دنده اي عوض کرد و با نگاه به جاده سري تکان داد و گفت: پسرم رفته سربازي، دستم خاليه، بنزين ندارم. گاز و فشار داد و حرفش و پي گرفت؛ ديروز يه دانشجو سوار کردم، مي گه آقا موبايلت و ميدي يه تماس بگيرم؟ بهش گفتم: برو مگه تلفن عموميه؟

با اخم پچ پچ کرد، پدرسوخته فلان فلان کرده! با حرکتي سريع فرمان ماشين را دو، سه دوري در ميان دستانش چرخاند و از پنجره ماشين رو به بيرون گفت: «هي گاريچي»!

متوجه شدم که با راننده تاکسي کناري است که بدون مسافر با حالتي مغموم و کمي هم متفکر، يک دستش را زير چانه گذاشته و با دست ديگر، فرمان ماشين را هدايت مي کرد. زندگيش آيا نياز به هدايت داشت؟

گفتم: اون که گاريچي نيست، همکار شماست. 

مرد عينکي غره اي رفت و ويراژي داد سپس گفت: نه ! اون شخصيه، ما تاکسي هستيم. تازه اون نفهم هم هست. 

1/7/86  زاهدان

يك پاسخ برايش بگذاريد