«تاريکخانه قانون»
گرم و پر حرارت عين تب بالاي آتشي شعله ور بود. فکرتان جاي دوري نرود، تابستان را مي گويم.
هوا داشت کم کم رخت عوض مي کرد که دوستم با ماشينش به سراغم آمد و گفت : موافقي بريم يه هواي عوض کنيم. بدون معطلي سوار ماشين شدم و گفتم: بريم!
‘ بعد از مدت ها بود که مي ديدمش، تا رودخانه راهي پنج، شش دقيقه بيش نبود که با خوش و بش کردن و کمي هم سکوت بالاخره نزديک کارون رسيديم. ماشين را گوشه اي پارک کرديم و پياده شديم. خيلي با هم حرف زديم، از آدم و عالم، بي توجه به گذر زمان با هم حرف مي زديم و از جريان خنک و طراوت بخش رودخانه لذت مي برديم که تازه با تاريک شدن هوا متوجه گذر زمان از خود شديم. مي خواستيم سعي کنيم که نمانيم، براي همين حرفمان را ادامه داديم. چند ساعتي از تاريک شدن هوا مي گذشت، رفتيم گوشه اي کنار ماشين و دوباره مشغول گپ زدن شديم. به جريان تند و آرام بخش رودخانه زل زده بودم و حرکت بي وقفه اش را از لابلاي ذرات تاريکي که به دنبال هم جست مي زدند، تماشا مي کردم. پر ابهت و متين اما شاد و سرخوش، هرگز اينچنين او را نديده بودم. به دنبال چروکي در چهره اش مي گشتم و شايد هم غمي که يهو دوستم گفت:يه ماشين داره به طرف ما مياد. وقتي سرم را برگرداندم، آخر روشنايي چراغ هاي اتومبيل بود که درست چند قدميمان روي ترمز کوبيد.
مردي لباس سفيد، از در بغلي راننده پياده شد. تاريکي مانع از شناسايي آن مي شد.کنجکاوي بلندمان کرد. مرد سفيد پوش نزديک ماشين شد. به نظر از اون آدمهاي بي سيم دار مي آمد.
سلام!
صداي خاصي بود. محکم و انگاري که مي خواست، چيزي را ثابت کند.
سلام!
چرا اينجا نشسته ايد؟
حدسم درست بود. يک مامور قانون که وقتي اين سوال را پرسيد، سه نفر ديگر نيز با يونيفرم نظامي از ماشين پياده شدند. «آها» اين خط سبز چقد آشناست، ها، ماشين پاسگاه!
چرا اينجا نشسته ايد؟
دوستم مي خواست چيزي بگويد که من جستي زدم و گفتم : ببخشيد، اشکالي دارد؟ چشمتان بد نبيند، طوري نگاهم کرد که فقط توانستم با لبخندي وانمود کنم که متوجه اخم وغضبش نشدم. دوستم يواشکي اشاره اي کرد که چيزي نگويم. سه مامور ديگر که متوجه سين جيم رئيسشان از من شدند، نزديکتر آمدند. مافوقشان گفت: سوال نپرس، فقط جواب بده. دوستم گفت: اُمديم کمي هوا خوري ! آخه خيلي وقته که همديگه رو نديديم. حرف دوستم را تاييد کردم و گفتم : حالا اين کار اشکالي داره؟ يا اينکه ايستادن ما دراينجا، در شب ايرادي دارد؟ ستوان مامور که لباس رزم بر تنش بود، با صداي محکم گفت: قرارنيست شما سوال بپرسيد! هر چه رئيس گفتند بگوييد چشم و فقط جواب بده.
آخه اينکه رئيس من نيست! تازه من از رئيس اصلا خوشم نمي آيد! اصلاً من رئيس ندارم! پس لازم نيست اطاعت کنم.
پرو بازي در نيار! اين يعني قانون، قانون مي گه بايد جواب بدهي. ديگه حرفي نباشه!
آخه ما که کار بد يا خلافي نکرديم. شما از کدام قانون صحبت مي کنيد؟
پسر پرو گفتم حرف نزن !
آخه چرا؟ مگه من آدم کشتم؟ مگه من جنايت کردم؟ صدام و بلندتر کردم مثل يه انسان متعجب داد زدم آخه شما بگين من چه جرم و جنايتي مرتکب شدم تا خودم ، خودم را مجازات کنم.
دادنزن ! براي اين کار قانون هست و قانون در مورد تو تصميم مي گيرد.
قانون ! قانون! نفسي کشيدم و با پوزخندي پچ پچ کنان گفتم مزخرف! لعنتي! قانون!مرد سفيد پوش که انتظار چنين برخوردي را از من نداشت، ديدش نسبت به من تار گشت. سينه اش را جلو داد. بي سيمش را روي کمرش زد و گفت: خيلي پرو بازي در مياري ! بعدا مي فهمي که چه اشکالي داره!
جناب، مگه سوال پرسيدن، پروييه؟ مگه مي شه بدون دليل انسانها را بازخواست کرد؟ ما که مزاحم قانون نشديم!ديگه کار از کار گذشته بود و مرد سفيد پوش تصميم خودش را گرفته بود.چه مي شد کرد؟ اصلا در برابر قانون بشري چه بايد کرد؟ ايستاد! رفت ! داد زد! چه بايد کرد؟
کمربندش را بالا کشيد و گفت: تو نبايد اينگونه جواب بدهي!
آخه چرا؟
بعدا مي فهمي !
يعني کجا مي خواهند ببرنم؟ از خودم پرسيدم، احساس مي کردم که اگر از روي پل خودم را در رودخانه بندازم از شر همه خلاص مي شم. قانون و آدمهايش، قانون و مامورانش، قانون و بشر و گماشتگان هردو که هر لحظه انسان را تحت کنترل و تعقيب خود دارند و لحظه، لحظه ي زندگي رامي پايند تا خود را خداي همه بپندارند. مرگ و هزاران بار مرگ برآنها . نه آخه من که کاري انجام ندادم پس چرا بايد در برم؟آزاد مي شم و در جريان خوش و نرم و جاري رودخانه به هر کجا که مي خواهم مي روم و در لطافت ذره هاي آب حل خواهم شد. نه رودخانه نيز به دريا مي رود و آنجا مي ايستد. پايان مي يابد. مي گندد. نه! نه! تو اشتباه مي کني در آنجا دريا نمي ايستد! نمي گندد! آب رودخانه با دريا مي آميزد و به کمک دستهاي سپيد خورشيد به ذراتي آزاد و رها تبديل مي گردند. تو مي تواني به يک ذره تبديل شوي و براي هميشه آزاد شوي. مي فهمي چي مي گم؟ آزاد! رهايي! مثل يک ذره و تنها يک ذره براي ابديت. نه اون ذره دوباره به دريا و رودخانه برمي گرده. اما من نمي خواهم برگردم. واي! بازگشت! مگه مي شه بي بازگشت؟ نه! هرگز، تو نمي تواني! چرا! من مي توانم! مي خواهم، پس جلوي قانون و گماشتگانش مي ايستم. تا مردمان بفهمند که قانون تنها خواست پاک من است.
راستي جناب؛ آيا من حرف بدي به شما زدم؟ بدون اينکه جوابم را بدهد، و در ظاهر به من اعتنايي داشته باشد، به سمت ماشين رفت. درها باز بودند. داخل ماشين نشست. من و دوستم همراه سه مامور ديگر قانون که هاج و واج مانده بودند. ناخودآگاه با حرکت رئيسشان به دنبالش راه افتاديم. چند قدمي ماشين، ماموران و دوستم، دزدکي بهم نزديک شدند و انگاري که مي خواستند براي کسي دلسوزي کنند، گفتند: بابا اين رئيس پاسگاه است، هر کاري که دلش بخواهد انجام مي دهد، اصلا اين خودش قانون است! جلوش درنيا! هر چه گفت فقط بگو چشم و اجرا کن. اگر اينطوري برخورد کني به ضرر خودته! بچه ي خوبي باش!
بچه ي خوب! من که کار بدي انجام ندادم! اصلا مگه اون کيه که مي تونه هر کاري که دلش خواست انجام بده. مگه زندگي هرته؟ شما اصلا از کدوم قانون صحبت مي کنيد؟ اصلا کي مي گه قانون شما درسته؟ ديگه واقعا کفرشون و درآوردم. خشونت را مي شد از چهره هايشان به روشني ديد.
الحق که تو کله شقي! مي دوني تو بايد بري آب خنک بخوري. اگه چند روزي اونجا باشي رام مي شي و عقلت مياد سر جاش. تو بايد ادب بشي!
واي! چرا اينها همه اش از يک جاي نامعلوم حرف مي زنند؟ خيلي مشتاقم ببينم اونجا کجاست! بايد جاي جالب و پر رمز و رازي باشد. بد نيست که ببينمش.
نگاه کن پسر تو داري به ضرر خودت کار مي کني! فردا گرفتار مي شي! پس کاري نکن که براي خودت گرفتاري درست کني! برخوردت با مامور قانون بايد درست باشد.
خنده ام گرفت! به ضرر خودم! گرفتاري! رفتار درست مقابل قانون! آخه من چه کار اشتباهي داشتم مرتکب مي شدم که خودم متوجه آن نبودم؟ چه جرم وحشتناکي داشتم انجام مي دادم که خودم از آن آگاهي نداشتم؟
دوستم صندلي عقب ماشين نشست و مرد سفيد پوش که حالا رئيس پاسگاه معرفي شده بود، بر صندلي راننده و من هم، کنار او روي صندلي بغل دستش نشستم. مشغول بررسي ماشين شد. در داشبرد را باز کرد و هر چه داخلش بود، بيرون ريخت. پول، نوار کاست، ليوان، مدارک ماشين، برس مو و… فقط صداي برخواسته از افتادن وسائل بود که به گوش مي رسيد. تحمل آن همه صدا هاي مستبد و زورگو و قدرت سرکوب سوالي که مي خواستم بپرسم را نداشتم.
ببخشيد! لا اقل يه اجازه اي از صاحب ماشين مي گرفتيد! بعد وسائل را اينگونه بيرون مي ريختيد! بدون مجوز چرا؟ انگاري که عصر يخبندان شده بود. شايد هم سکوت بار تر از اين عصر.
دستبندش زنيد!
سه مامور ديگر، گويي که قرنهاست، منتظر چنين دستوري بودند، بي درنگ! در تاريکي هوا، سراسيمه از اين دستور به دنبال من مي گشتند! دوستم گفت: ببخشيد! آقاي رئيس پاسگاه! ايشان که چيزي نگفتند! مرد سفيد پوش گفت: بعدا داخل پاسگاه معلوم مي شود. ماموران همچنان منتظر من بودند تا از ماشين پياده شوم.
جنگ لفظي سختي در گرفته بود! جنگي نابرابر! دوستم مرا دعوت به سکوت کرد و من تنها با لبخند به ماموراني مي نگريستم که به سراغ من مي آمدند. همگي پياده شديم! هنوز پاي دومم را روي زمين نگذاشته بودم که يکي از ماموران، بازويم را گرفت! دستهاتو بيار جلو!
ببريدش پاسگاه، تا تکليفش مشخص شود! بايد صورت جلسه شود! جناب رئيس، اين را با همان حالت جا خورده عصباني اش فرمود! دوستم گفت: جناب اتفاق بدي نيفتاده (جرم) که بريم پاسگاه! همين که خواست دستبند و بر دستانم بزنند،کمي مقاومت کردم. با اينکه بار اول بود که در اين موقعيت قرار مي گرفتم، اما احساس آشنايي عجيبي داشتم. انگار سالهاست که اين بند ها بر روحم بسته شده اند. با دوستم کاري نداشتند! او بي گناه بود! البته فعلا با من بود و هنوز درباره جرم او کسي صحبت نکرده بود.همه ي متهم من بودم! و چه اتهام بزرگي!
سوئيچ ماشين را در جيب گذاشت! بالاخره ماموران با فروکش کردن مقاومت من، موفق شدند، دستور رئيسشان را عملي کنند.با با من که آدم نکشتم! چنان هلم دادند که گويي قاتل تمام مقتولين منم!
جناب سروان چرا اينطوري برخورد مي کنيد؟
فعلا برو سوار شو! حرف زيادي هم نباشه!
همين که مي خواستم سوار ماشين پاسگاه شوم، مرد سفيد پوش، تصميمش را عوض کرد و گفت: بياييد با ماشين خودتان برويد! و خطاب به ماموران ديگر گفت: ببريدشان!
چه عجب! رئيس هم تصميمش را عوض مي کند. آن هم رئيس قانون! وقتي داخل پاسگاه شديم، گفتم جناب سروان مي شود دستبند را باز کنيد؟
فعلا صبر کن تا رئيس بيايد. مامور ديگري با صداي بلند؛ اين ياغي کجاست؟ کجاست اينکه ادعايش مي شه؟ ها تويي؟
چه تويي جناب؟
همان کسي که با ماوران درگير شد؟
نه من با کسي درگير نشدم! آنها با من درگير شدن!گردنم را گرفت و با فشار به سمت در ورودي پاسگاه هلم داد.چه آدم …تمام ماموراني که در محوطه پاسگاه بودند به سمت من نگاه کردند
.جناب سرکار چرا مي زنيد؟
مي زنم! دوست دارم! باز هم مي زنم!
براي چه؟ مگر چه کار کردم؟ آدم که نکشتم، قاتل که نيستم!
فعلا خفه شو!
وقتي وارد دفتر رئيس شديم، همين مامور اقرار کرد که خودش نيز از اين قانون بيزار است واز رفتارش با من احساس ندامت کرد.
حدود دو ساعت که با دستبند ور رفتم، بالاخره بازش کردند و يک راست به درون بازداشتگاه پرتمان کردند.اتاقي تاريک،کوچک، گرم با سقفي تقريبا بلند. يک سلول واقعي بود که در و ديوارش پر بود از ياد مانده هاي گوناگون. با خودم گفتم؛ «تاريک خانه قانون»بي توجه به اوضاع پر حرارت و خاموش اتاق، من و دوستم بر مکت هاي تکه پاره اي که آنجا بود دراز کشيديم. حسابي عرق کرديم، بي خيال بودم. اما دوستم کمي ناراحت بود. تشنه امان شد.يه کسي بايد باشد. نگهبان! نگهبان! هاي نگهبان! هي سرکار!
بله! چيه ؟ چه خبره؟
آب مي خواهيم! تشنه امان شده! پسر بدي نشان نبود. فقط کمي مطيع خودش نبود. با صداي مافوقش سريعا آماده اجراي اوامرش بود. ببخشيد! سرباز! به ما غذا نمي دهند؟
نه!
چرا؟
شما با زداشتي هستيد؟
خوب مگه بازداشتي ها شکم ندارند؟ يا احساس گرسنگي نمي کنند؟
خوب ديگه اين دستوره!
اهم! چه دستور زشتي بايد کله اش را کند! چنان به در کوبيدم که انگار وجود نداشتم! بعدش يه احساس راحت بهم دست داد. با آبي که سرباز برايمان آورده بود، گر چه گرم بود ولي کمي خنک شديم. من و دوستم کمي نوشيديم.
سرکار ما يخ مي خواهيم!
شما چرا اينقدر گير مي دهيد؟
نمي دونم شما ما را دعوت کرديد!
شما مجرميد! حرف زيادي هم نباشه!
چه آدم مهمي هستيد. آدم شماره 26 صادره از بخش توالت. البته خيلي يواش گفتم که مبادا از لاي لاي پنجره فسقلي تاريک خانه قانون به بيرون درز کند و به گوش حاميان قانون برخورد.بعد از سرو کله زدن با سرباز، محيط تنگ تاريک خانه را گز کردم. دوستم گفت: دوسه متري هست. محدود و زجرآور! چند قدمي به راست، چند قدم به چپ، مکث، نه دوست من، پنچ انگشت و دو پا و سه قدم و يه کمي هم اگر ما لطف کنيم، بيشتر، البته به خاطر آن سوراخ کوچک که شايد جاده ابديتي باشد براي فرار يک نفر زنداني که اندازه موش باشد.
په چه بويي! من شاشم مي آيد! چيکار کنم! خوب داد بزن! «آهاي شاشم مي آيد!» سرباز و صدا کن! سرکار! و دوباره بلند تر تکرار همان واژه.
چيه؟ مرتيکه! نمي زاره بخوابم.
سرکار مي خوام برم دستشويي! چپ نگاهي کرد و با خماريي که داشت گفت: صبر کن تا دستور بگيرم.چه …شما اجازه نداريد! فردا سپيده دمان وقتي خورشيد درآمد، دستشويي مي رويد. تق! زدم به در و گفتم؛ خوب اگر صبح نشد و خورشيد نيامد چي؟ خنديد و فکر کرد که ما احمقيم.
مگه مي شه خورشيد در نياد؟ بالاخره من نمي دونم، اين يک دستوره، بگير بخواب!
فرمانبردار کوتولو، اهه، به رئيست بگو بيا اينجا، من مي خواهم برم دستشويي!
گفتم نمي شه، شيرفهم شد؟
نامردهاي عوضي! آخه چرا ما بايد اينجا باشيم؟
برو بخواب، فردا بايد برين دادگاه!
دادگاه!؟ سرکار دادگاه براي چه؟
«محاکمه»محاکمه براي چه؟
من نمي دونم! فردا مشخص مي شه!
مزخرف ها، همه اش مي گن فردا مشخص مي شه! الان که شبه، نه فردا!
دادگاه، براي محاکمه، فکرش بکن؛ جلوي قاضي بنشيني و از تو بپرسند؛ چرا گناه کردي؟ با آنکه جرم تو را نوشته اند اما باز هم مي پرسند، جرم شما چي بود؟ شايد هم نپرسند و تو هم لازم نيست که دهنت را باز کني و بگويي من کار بدي نکردم! چون اگر اين کار را بکني تو بدتر و مجرم تر هم مي شوي.يعني گناهکارتر، يک گناهکار حرفه اي و بي شعور! راستي قاضي ها چه شکلي اند که اداي عدالت درمي آورند و حق را تقسم مي کنند؟ مثل همه آدمها البته با کمي بفهمي، نفهمي يا شايد هم يک پتک که هيچ کس نمي دونه جنسش از چيه و توش چي هست!
دوست عزيزم ناکرده جرم مجرم شناخته شديم. لبخندي زد و من هم متعاقبا لبخندي زدم و هرکداممان گوشه اي دراز کشيديم. بي هيچ روشنايي.
حالا فردا چي مي شه؟ اگه بفرستنمان آگاهي چي؟
نگرانباش، درست مي شه. هيچ کاري نمي توانند بکنند. آخه ما که جرمي مرتکب نشديم، پس چرا بي خود نگران مي شي؟
آخه اونها هر کاري که دلشون مي خواد انجام مي دن!
اما وقتي من و تو باشيم هيچ کاري نمي تونن انجام دهن! فوقش مي تونن ما را اعدام کنن، يعني اين نهايت کاري است که تواناييش را دارند.
براي آنها مهم نيست، مگه کاري داره، يه پرونده و بعدش هم محکوم!
نترس! فعلا بخوابيم!
گولش زدم، چون خودم نخوابيدم!
خيلي دلم مي خواست بزنم زير گريه، اما مگر مي شد. از جايي فشار زجر آور زورگويي وستم عده اي را مي بايست دوام بياورم و از جايي ديگر نيز از همه چيز خنده ام مي گرفت و به اتفاقات افتاده پوزخند مي زدم. آخه چرا؟ چه چيزي باعث اين پديده ها مي شود؟ چرا آدم، آدم را همه کار مي کند؟ چرا آدم ها حرف هاي همديگر را نمي فهمند؟ آيا ادراکشان اشکال دارد؟ راستي عيب از کجاست که اين گونه و آن گونه آدم از آدم رنجور مي شود، بيزار مي شود يا به اعمال و رفتار ديگري که آن قدر نکوهيده و باور کردني نيستند متوسل مي شود؟ گاهي خودش نيز از کرده خود نادم و احساس سرخوردگي و تاسف مي خورد؟ حقيقت اين رويدادها و پديده هاي شگرف چيست؟
خوابي عميق سراپايش را فرا گرفت. چه جالب! براي او همان خوب که خوابش برد و گرنه افکارو اوهام گوناگون شايد جسم و روحش را ذره ذره مي جويدند. خوابم نمي برد! تازه يادم آمد که خانواده ام از اين جريان بي خبرند. خودم را راضي کردم که چيز مهمي نيست. رو به سقف دراز کشيدم! به دنبال آسمان و ستاره هايش و شايد هم ماه، پلک هايم را آرام آرام بر هم مي زدم و در تاريکي بازداشتگاه، نمي دانستم که به دنبال چه مي گردم. اصلا آيا چيزي بود که من بخواهم ببيابم؟ شايد همه چيز باشد و نيست اما چرا؟ مسخره نيست؟ تمام زندگي يادم آورد دغدغه هايش، معماها وپيچيدگي هايش، درد ها و خشونت ها و لذت هايش و شايد آزادگي و آرامشش، تمام زندگي با تمام پوچي! همه، لحظه اي بر مدارهاي ذهنم چرخيدند و رقصيدند و نمي دانم که کي خوابم برد که الان سرباز داد مي زند؛ هاي پا شيد صبح شد!
پا شيد بيايد بيرون! بيا برو دست شويي!
حتما صبح شده بود و خورشيد هم نمرده بود! آره حدسم درست بود. دوستم هم بيدار شد. بالاخره ما سرزنده و پيروز از در فضاي کرو لال و مرموز يک دستور بيرون و بدون لحظه اي درنگ راهي توالت شديم. نيم ساعتي طول کشيد. فراموش کرده بوديم که کجاييم و کجا بايد بريم! بالاخره لحظه ي موعود فرارسيد.
شما دو نفر!
بله!
اينجا چه کاره هستيد؟
مهمه؟
چه کار کرديد؟
شما مي دوني؟
دوستم قضيه را از ته پياز تا سر پياز براي جناب قاضي که پشت ميز نشسته بود بيان کرد و من هم چيز هايي اضافه کردم. ما کار بد و خلاف خوبي انجام نداديم اما…
اما اينجا نوشته، شما با ماموران قانون درگير شديد.
بله نوشته!
خوب؟
خوب نوشته ديگه، مگه قرار بود نوشته نشه؟
اما من مي گوييم ما درگير نشديم!
پس قانوني ها دروغ مي گويند؟
نمي دانم شايد! نظر شما چيست؟
اينجا نوشته، هنگام گشت زني مجريان قانون ، وقتي آن ها با شما مواجهه شدند، با آن ها درگير شديد؟ما کاري با آن ها نداشتيم، سوال کردند چرا اين جاييد؟ من هم گفتم اشکالي داره؟اينجا نوشته؛ 1) به دليل درگيري با ماموران 2) توهين به آن ها 3) گفتن اين که قانوني وجود ندارد ( توهين به قانون ) 4) اغتشاش در نظم عمومي 5) اخلال در کار ماموران قانون بازداشت شديد.خوب؟
با خودم گفتم يکي را فراموش کرديد، همان جرم اصلي يعني «شبگردي»
خوب حالا چه مي گوييد؟
نگاهي به کتاب هاي قانون و دستورات قانون که بغل دست قاضي بر روي هم تل انبار شده بودند و لايه اي از خاک بر رويشان جا خوش کرده بود، انداختم و گفتم قبول ندارم.
بنويس و امضاء کن.
بنده هيچ کدام از اتهامات وارده را راست يا قبول نمي دانم و همه را يک دروغ کلفت مي دانم. امضاء «شبگرد» دوستم نيز همين طور البته با يک امضاي متفاوت.
حالا من بايد چه کارکنم؟ شما را متهم کنم يا پاسگاه را؟
خوب نظر شما چيه؟
مگه مي شه پاسگاه دروغ بگه؟
ولي ما راستش را گفتيم!
فعلا به قيد ضمانت مي توانيد برويد تا چند روز ديگر حکم شما صادر مي شود.
واي چند روز فرصت زندگي! لعنتي!داداش! بله! يه نامه داري! شما در صورتکسب رضايت رئيس پاسگاه تبرئه خواهي شد.کلمه هاي مزخرف، بي جاي، بي شرم قانون، تنها به درد، درو ديوار همان تاريکخانه مي خوريد و گر نه انسان، انسان را محکوم نمي کند.

