«تابلوي ممنوع»

مردماني را ديدم که سخن نمي گفتند، هرکدام کبوتری در دست، که تنها مي توانستند آن را در آغوش خويش نوازش کنند و بي آنکه جرات پرواز دادنش داشته باشند آرزوي پرواز درسر مي پروراندند. 

چه خيالي؟!

کودکي از آنها خندان مي رفت، مي دويد، اما به حصاري که رسيد، گريان به آغوش نحيف مادرش بازگشت.

 عجيب گشت!

 او که تا چند لحظه پيش  حصاري نديده بود!

دختري که چشمانش را به آنسوي در دوخته بود، پاورچين، پاورچين با شاخه ي گلي که در دست داشت، در دل شب از خانه بيرون آمد، لبخندي زد! هنوز در را نبست که صدايي شنيد!

کجا؟

 واماند!

کجا؟ 

 شاخه ي گل از دستش افتاد! دلش نيز! چه مي توانست بکند؟

با اندوهي خشم آلود به بستر خويش برگشت!

همچنان که تيرگي پا مي کشيد، قدم وار! چشمک زنان! با تپ تپ تند اندام خود، کوچه پس کوچه هاي شهر را نمي دانم که من مي گشتم يا او ذهن کنجکاو مرا مي گشت! دلم گرفت! واي چه تار هاي آويزان، از اين خيال مرموز شب! چه دهشتناک! چه تاريک و چه خاموش و چه ستمناک، اين راهرو هاي کوچه هاي شب شهر! مي گشتم! و شايد ايستاده! دلم گرفت! آخه همه ي کوچه ها بن بست، پر از ياد هاي زخمي خاطرات کهنه ي مظلوم و مجروح، آخه همه ي کوچه ها با من نبودند!

اسير!

شايد هم خسته و مايوس!

به گورستان شهر نزديک شدم! هوا با تاريکي طرحي مي ريخت!

چه! چه طرحي؟

 و با پچ پچ خود مورچه گان را شايد خبري از آينده مي داد. دو سه قدم مانده به گورستان، صدايي شنيدم! مکث! يک لحظه… و جستجوي نگاه!

پسرک جواني بود. قبري در آغوش کشيده و زارکنان گريستن را پيشه خويش کرده بود. خواهم گرفت! من انتقام خواهم گرفت! دادکشان کفر مي گفت! همچنان که موبدي ستايش! بي آنکه بفهمم از شهر بيرون آمدم! نرسيده به انتهاي آخرين کوچه شهر، مردي راست ايستاده بود و در کنارش، تابلوي ديدم؛ « شهر ممنوعه»! تپش تند افکارم را اٌوسي دادم وآهسته، با ورچيدن انگشتان پاهايم آهنگ رفتن سر دادم!

هي!

ها!

کجا!

 نمي دانم! اما، هر کجا، بجز اينجا!

 نه! نه!

چرا نه؟

آره گفتم نه! احمق!

آخه چرا

!بي شعور گفتم: نه!

سر نيزه اش را به طرفم گرفت! برگرد!

آيا مي بايست مقاومت مي کردم؟ آيا رفتن نيز ممنوع بود؟ به ياد اهالي شهر افتادم! آيا براي آنها نيز…نه! نبايد تنهاشان گذارم!

هي! تو!

بله!
بيا نزديک!

ها!

شما نمي تونيد، اونجا هم برگرديد!

کجا؟

همون جا ديگه! احمق! تو فکرتون!

لحظه اي مُردم! مگر مي شود انسان را از خواستش منع کرد؟

جاي تو اونجا هم نيست! تو از اين به بعد، مجبور به تنها زيستن هستي! احمق! مي فهمي چي مي گم؟

يعني من مجبور خواهم شد؟ نه! نه! هرگز! هي،پاسبان!

منو پاسبان صدا نکن! بی ادب!

پس چي؟

 من مردم بان هستم!

ها! چه واژه اي! بس عجيب و سخت آشنا! هي مردم بان!

 چيه!

من مي خواهم بروم!

بجز تنهايي، ديگر هيچ، جا نمي روي!

تو نمي توني جلوي منو بگيري!

سر نيزه اش را در بدنم فرو برد و با خشم وکين، پوست و استخوانم مجروح کرد! ولي من، روزي خواهم رفت! مگر مي شود انسان را از رفتن بازداشت؟ من روزي خواهم رفت!

 تاريک و گنگ بود! وقتي حواسم باز شد! در تاريکي مبهمي خود را با بدني مجروح ديدم که رنگي خونين اطرافش را آراسته بود! احساس آشنايي بود. آيا سالها درآن شهر، همينگونه نبود؟ آيا يادهاي آن شهر به همين، خونها رنگين نبود؟ آيا آن حصارها همين، تاريکي ها نبودند؟ آيا آن ترس ها همين، مردم بانان نبودند؟ فضايي خفقان آور بود. مثل همان کوچه پس کوچه ها! سلولي تاريک! چقدر آشنا! از بچگي! همه جا! آيا براي ساکنان شهر نيز التهاب آور و کشنده نبود؟ اگر نبود، پس چرا پرنده گانشان پرواز نمي کردند؟ بي شک بود! هيچ صدايي نمي شنيدم! خودم بودم و خودم و تنهايي! دستانم را برديوار کوباندم و فرياد زدم! مشتانم را بر در ديوار کوباندم و فرياد زدم! اي مردم بانان! مردم بانان، اي ديوارهاي وحشت و اي ديوارهاي خوشبختي من! من! خواهم شکست! من شکستتان خواهم داد! ماندن نه! رفتن! آري! و من خواهم و توانم بشکنمتان!

لحظه اي ايست! صدايي مي آيد! نه!کو؟ بجز ما که کسي نيست! بگذار فرياد کشم! دستانم را مشت کنان بر تن بي رحم و مظلوم ديوار کوبيدم! من خواهم رفت! هرگز نمي مانم! وآري تو راست مي گويي؛ يه کسي فريادم را همراهي مي کند! من خواهم رفت! هرگز نمي مانم! و ديوار چندين و چند بار تکرار مي کرد؛ من خواهم رفت! هرگز نمي مانم! 

يك پاسخ برايش بگذاريد