«اولين واژه آفرينش»
در اولين واژه اي که به ذهنم مي آيد بغضم مي گيرد. آخر چرا؟ و در اولين حرفي که بر کاغذ حک مي کنم، اشکم مي چکد. آخر چرا؟ جوهر خودکارم خود به خود مي ريزد و من بي خيال خوشبختي، بي خيال زندگي، بي خيال مرگ و بي خيال هر چه خيال هست مي شوم. حيرتا چه لحظه اي؟ در خيالم، خود را در شعاع نور چراغي جا مي زنم و براي لحظه اي پلک هايم را بر هم مي فشارم. هر چه اشک بر پشت پلک هايم جمع شده بود، بي مهابا بر برگ هاي سفيد دفترم مي ريزند. شگفتا! با آن که ذهنم ساکت است، اما جوهر خودکارم همچنان مي چکد. گلويم سنگين مي شود! حنجره ام در هجوم بغضي بي رحم، گذرگاه گريه اي سخت مي شود که بازگفتنش را هيچ واژه اي توان نيست. مي ايستم و ذهنم را مي کاوم. ناگهان جوهر خودکارم مي ماسد و کاغذ ها در انتظاري تکان مي خورند.
به خود مي انديشم! وقتي که در تاريخ يک ذهن به صورت موجودي خبيث و فريبنده قرار بگيري. آه که از ندانستن و بي آگاهانه مکتوب نمودن تو در آن خطوط کلمات نفرت انگيز آن ذهن. خودم را نهيب مي زنم. مراقب باش! تو ابديت محض! تو ابديت تنها هستي! خطا نکني! و اين گونه است که جوهرم بر برگه ها جاري مي شود و مي نويسد؛ من مي نويسم! اولين واژه که به ذهنم مي آيد، بغضم مي گيرد و اولين حرفي که بر کاغذ حک مي کنم، اشکم مي چکد و آخرين واژه اي آفرينش برم مي خندد. تو مي داني آن واژه کدامين کلمه است؟

